شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٨٤ - شنيدن شيخ ابو الحسن رضى الله عنه خبر دادن ابو يزيد را و بود او و احوال او
شنيدن شيخ ابو الحسن رَضِىَ اللَّهُ عَنهُ خبر دادن ابو يزيد را و بودِ او و احوال او
|
همچنان آمد كه او فرموده بود |
بو الحسن از مردمان آن را شنود |
|
|
كه حسن باشد مُريد و امَّتَم |
درس گيرد هر صباح از تُربتم |
|
|
گفت من هم نيز خوابش ديدهام |
وز روان شيخ اين بشنيدهام |
|
|
هر صباحى رو نهادى سوى گور |
ايستادى تا ضُحَى اندر حضور |
|
|
يا مثال شيخ پيشش آمدى |
يا كه بىگفتى شكالش حل شدى |
|
|
تا يكى روزى بيامد با سعود |
گورها را برف نو پوشيده بود |
|
|
توى بر تو برفها همچون علم |
قُبَّه قُبَّه ديد و شد جانش به غم |
|
|
بانگش آمد از حَظيره شيخِ حَىّ |
ها أنا أدعُوكَ كى تَسعَى إلَيّ |
|
|
هين بيا اين سو بر آوازم شتاب |
عالم ار برف است روى از من متاب |
|
|
حال او ز آن روز شد خوب و بديد |
آن عجايب را كه اوّل مىشنيد |
|
ب ١٩٣٣- ١٩٢٤ آمدن: شدن.
امَّت: در اين بيت به معنى «پيرو» به كار رفته است. كسى كه بر طريقه اوست.
گفت: ابو الحسن گفت.
ضُحَى: چاشتگاه.
مثال: شَبَح.
با سعود: قيد «روز» است و صفت «شيخ» نيز مىتوان گفت.
حظيره: در اين بيت به معنى «گور» است.
شيخ حى: از آن رو كه اولياى خدا به صورت مرده و به معنى زندهاند.
هَا أنَا أدعُوك ...: هشدار! من تو را مىخوانم تا به سوى من بشتابى.