شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٣٩ - چاره كردن سليمان
چاره كردن سليمان ٧ در احضار تخت بلقيس از سبا
|
گفت عفريتى كه تختش را به فن |
حاضر آرم تا تو زين مجلس شدن |
|
|
گفت آصف من به اسم اعظمش |
حاضر آرم پيش تو در يك دمش |
|
|
گر چه عفريت اوستاد سحر بود |
ليك آن از نفخ آصف رو نمود |
|
|
حاضر آمد تخت بلقيس آن زمان |
ليك ز آصف، نه از فن عفريتيان |
|
|
گفت حمد اللَّه بر اين و صد چنين |
كه بديدستم ز ربّ العالمين |
|
|
پس نظر كرد آن سليمان سوى تخت |
گفت آرى گول گيرى اى درخت |
|
|
پيش چوب و پيش سنگِ نقش كَند |
اى بسا گولان كه سرها مىنهند |
|
|
ساجد و مسجود از جان بىخبر |
ديده از جان جنبشى و اندك اثر |
|
|
ديده در وقتى كه شد حيران و دنگ |
كُه سخن گفت و اشارت كرد سنگ |
|
|
نرد خدمت چون به ناموضع بباخت |
شير سنگين را شقى شيرى شناخت |
|
|
از كرم شير حقيقى كرد جود |
استخوانى سوى سگ انداخت زود |
|
|
گفت گر چه نيست آن سگ بر قوام |
ليك ما را استخوان لطفى است عام |
|
ب ٩١٣- ٩٠٢ عفريت و آصف: قالَ يا أَيُّهَا الْمَلَؤُا أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ. قالَ عِفْرِيتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ وَ إِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ. قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ: [سليمان] گفت اى گروه بزرگان كدام يك از شما تخت او را نزد من مىآورد پيش از آن كه [آنان] تسليم شده بيايند، عفريتى از جنيان گفت من آن را نزد تو مىآورم پيش از آن كه از جايت برخيزى و همانا من بر آن توانايى امين هستم. آن كه نزد او دانشى از كتاب بود گفت من آن را براى تو مىآورم پيش از آن كه مژهات را به هم بزنى (نگاه تو به تو باز گردد). (نمل، ٣٨- ٤٠) نفخ: دميدن. كنايت از خواندن اسم اعظم براى حاضر شدن تخت.