شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٩٥ - قصه آن زن كه طفل او بر سر ناودان غيژيد و خطر افتادن بود و از على كرم الله وجهه چاره جست
|
هر دو گون زنبور خوردند از محل |
ليك شد ز آن نيش و زين ديگر عسل |
|
|
هر دو گون آهو گيا خوردند و آب |
زين يكى سرگين شد و ز آن مشك ناب |
|
٢٦٩- ٢٦٨/ ١ عقال: پاى بند.
بىعقال شدن عقل: آزاد شدن از توسل به استدلالهاى فلسفى و قياسهاى منطقى.
رَقصُ الجَمل: رقصيدن شتر نر. كنايت از نازان تاختن.
|
صَارَ دَكّاً مِنهُ وَ انشَقَّ الجَبَل |
هَل رَأيتُم مِن جَبَل رَقصَ الجَمَل |
|
١٦/ ٣ عقل جنس ملك: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٦٥٥- ٣٦٥١/ ١.
سخن در اين بود كه هر جنسى به جنس خود ميل كند، فرعون پند آسيه را نپذيرفت، چون او مسلمان بود. گفته هامان را قبول كرد، چون درونى تيره مانند او داشت، هر دو دعوت (به خدا يا شيطان) گروهى را به خود مىكشند. يكى مى شقاوت مىنوشاند و ديگرى شراب سعادت مىخوراند. آن كه مى شناس است، مى سعادت مىنوشد و آن كه نه، از مى شقاوت مست مىشود و مىخروشد. سپس چنين نتيجه مىگيرد كه انبيا چون روحانىاند و روح از عالم بالاست جنسيت آنان را به عالم ملك مىكشاند. اگر در انسانِ خاكى اين اثر پديد گشت از خاك مىبُرد و به افلاك مىرود، چنان كه كوزه پر باد را چون در حوض افكنى باد آن كه از كره بالاتر از خاك است نمىگذارد آن كوزه در آب فرو رود.
|
كوزه سر بسته اندر آبِ زفت |
از دل پُر باد فوق آب رفت |
|
٩٨٧/ ١
|
و آن هواى نفس، غالب بر عدو |
نفس، جنس اسفل آمد شد بدو |
|
|
بود قبطى جنس فرعون ذَميم |
بود سبطى جنس موسىِّ كليم |
|
|
بود هامان جنس تر فرعون را |
بر گزيدش بُرد بر صَدرِ سرا |
|
|
لاجرم از صدر تا قعرش كشيد |
كه ز جنس دوزخاند آن دو پليد |
|
|
هر دو سوزنده چو دوزخ ضدِّ نور |
هر دو چون دوزخ ز نورِ دل نَفور |
|
|
ز آن كه دوزخ گويد اى مؤمن تو زود |
بر گذر كه نورت آتش را ربود |
|