شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٤٣ - قصه يارى خواستن حليمه از بتان چون عقيب فطام، مصطفى را
مشغول مدار كه اين محمد كه تو مىگويى او را خدايى هست كه او را ضايع نمىكند. برو و او را به پاكى طلب كن. گفت چون اين حديث آشكارا شد به عبد المطلب رسيد. نگاه كردم آمد مرا گفت يا حليمه، چه كردى محمد ٦ را. گفتم او را در ميان جان پروردم، چون به درِ مكه رسيدم ناپيدا شد. عبد المطلب گمان برد كه بعضى قريش بر او اغتيالى كردند تيغ بر كشيد و آواز داد كه يا آل غالب قريش جمله در پيش او جمع آمدند و گفتند يا سيد چه رسيد تو را. گفت: فرزند من محمد ٦ مفقود شده است. آن گه بر نشست و قريش با او بر نشستند و در شِعاب مكه بگرديدند. چون نيافتند عبد المطلب بيامد و سلاح بينداخت و روى به بيت الحرام نهاد و طواف كرد گرد خانه اسبوعى و گفت:
|
يا ربِّ رُدَّ راكِبى محمدا |
رُدَّ إلَيَّ و اتَّخِذ عِندى يدا |
|
|
يا ربِّ ان محمدٌ لن يوجدا |
يُصبِح قريشٌ كلُّهم مُبدَّدا |
|
منادى از آسمان ندا كرد و گفت: اى قوم، جزع مكنيد كه محمد ٦ را خدايى هست كه او را نگاه دارد. عبد المطلب گفت: يا هاتف، كجاست او؟ گفت به وادى تهامه به نزديك فلان درخت. عبد المطلب بر نشست و روى بدان جا نهاد. در راه وَرَقةِ بن نوفل پيش بر افتاد با او بر گرديد چون به آن جا رسيدند رسول ٦ شاخ آن درخت بگرفته بود و با درخت بازى مىكرد، عبد المطلب گفت: مَن أنتَ يا غلام، تو كيستى اى كودك. چه عبد المطلب او را نشناخت كه مدتى دراز غايب بود از او. گفت: أنَا محمد بن عبد الله بن عبد المطلب. عبد المطلب گفت: فَدَيتُكَ نَفسِى جان من فداى تو باد. آن گه او را در پيش خود گرفت و با مكه آورد. (تفسير ابو الفتوح رازى، ذيل سوره الضُّحى) عقيب: پس، پى.
فطام: از شير بريدن.
رَيحان: هر گياه خوشبو.
وَرد: گل سرخ.
حَطيم: در حدود آن اختلاف است. گفتهاند ما بين حجر الاسود و مقام ابراهيم و زمزم و حجر اسماعيل است. و گفتهاند ميان ركن و زمزم و مقام ابراهيم است.