شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٤٩ - حكايت آن پادشاه زاده كه پادشاهى حقيقى به وى روى نمود، يوم يفر المرء من اخيه و امه و أبيه نقد، وقت او شد،
مىكوشد او را بفريبد و «دختر درويش» رمز قناعت و «طبيب» ولى خدا.
يَومَ يَفِرُّ المَرءُ ...: روزى كه مىگريزد آدمى از برادرش و مادرش و پدرش. (عبس، ٣٤- ٣٥) قلعه گيرى: بازيى بوده است كودكان را و گاه جوانان و ميانسالان را نيز.
التُّرابُ رَبيعُ الصّبيان: انقروى به نقل از الجامع الصغير آن را حديثى مروى از سهل بن سعد و ابن عمر دانسته است. (چنان كه بزرگ سالان از آمدن بهار شادماناند، كودكان آن شادمانى را در خاك بازى دانند.) اكسون: آن را «كمخا» معنى كردهاند. ديباى سياه.
|
از پى عيد ظفر پوشند از گرد و خون |
شقّه اطلس زمين كسوت اكسون فلك |
|
(خاقانى، به نقل از لغت نامه) يكسون: در لغت به معنى «يكسان» است و در اين بيت به معنى يك رنگى، عارى از تعلقات.
آتَيْناهُ الْحُكْمَ: و او را در كودكى حكم داديم. (مريم، ١٢) بُرنا: بَرنا: جوان.
صافى درد شدن: شادى به اندوه مبدل گشتن.
مَشك: استعارت از چشم است و آتش: استعارت از گرمى غم. (چنان اندوه بر او چيره شد كه اشك در چشمش خشك گرديد.) آه راه نيافتن: مجالى هم براى آه كشيدن نمانده بود.
مُطَوَّق: طوق دار، طوق بر گردن نهاده. ليكن در اين بيت به معنى وابسته است. (شادى و غم از حالتهاى جان است و جسم محل عارض شدن اين دو حالت. گاه شادى مىآيد و گاه غم، و اين دو چون دو سر طوق به يكديگر بسته است. از يك سو كه بگيرى و پيش رَوى به سر ديگر مىرسى.) بعض شارحان مطوق را به معنى «اسير» گرفتهاند.
چراغ: جان.
دو مرگ: رفتن غم و آمدن شادى و بالعكس.
|
شاه با خود گفت شادى را سبب |
آن چنان غم بود از تَسبيبِ رب |
|
|
اى عجب يك چيز از يك روى مرگ |
و آن ز يك روى دگر احيا و برگ |
|
|
آن يكى نسبت بد آن حالت هلاك |
باز هم آن سوى ديگر امتساك |
|