شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٨٩ - قصه هديه فرستادن بلقيس از شهر سبا سوى سليمان
قصّه هديه فرستادن بلقيس از شهر سبا سوى سليمان ٧
|
هديه بلقيس چل استر بدست |
بار آنها جمله خشت زَر بُدست |
|
|
چون به صحراى سليمانى رسيد |
فرش آن را جمله زرِّ پُخته ديد |
|
|
بر سر زر تا چهل منزل براند |
تا كه زر را در نظر آبى نماند |
|
|
بارها گفتند زر را وا بريم |
سوى مخزن ما چه بيگار اندريم |
|
|
عرصه اى كش خاك، زرِّ دَه دَهى است |
زر به هديه بردن آن جا ابلهى است |
|
|
اى ببرده عقل هديه تا آله |
عقل آن جا كمتر است از خاك راه |
|
|
چون كساد هديه آن جا شد پديد |
شرمساريشان همى واپس كشيد |
|
|
باز گفتند ار كساد و ار روا |
چيست بر ما بنده فرمانيم ما |
|
|
گر زر و گر خاك ما را بُردنى است |
امر فرمانده به جا آوردنى است |
|
|
گر بفرمايند كه واپس بريد |
هم به فرمان تحفه را باز آوريد |
|
|
خندهاش آمد چون سليمان آن بديد |
كز شما من كى طلب كردم ثريد |
|
|
من نمىگويم مرا هديه دهيد |
بلكه گفتم لايق هديه شويد |
|
|
كه مرا از غيب نادر هديههاست |
كه بشر آن را نيارد نيز خواست |
|
|
مىپرستيد اخترى كو زر كند |
رو به او آريد كو اختر كند |
|
|
مىپرستيد آفتاب چرخ را |
خوار كرده جان عالى نرخ را |
|
|
آفتاب از امر حق طبّاخ ماست |
ابلهى باشد كه گوييم او خداست |
|
ب ٥٧٧- ٥٦٢ بلقيس: نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٥٩٣/ ٢.
هديههاى بلقيس: مفسّران در اين باره گونه گون نوشتهاند. ابو الفتوح نوشته است: «اسبانى فرستاد نيكو، تازى به ستام زن مرصع، و پانصد خشت زرين و سيمين پيراسته و تاجى مرصع به انواع جواهر و مبلغى مشك و عود و عنبر و درّى يتيم ناسفته در حقه و مهر