شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٤٥ - حكايت آن پير عرب كه دلالت كرد حليمه را به استعانت به بتان
حكايت آن پير عرب كه دلالت كرد حليمه را به استعانت به بتان
|
پير مردى پيشش آمد با عصا |
كاى حليمه چه فتاد آخر تو را؟ |
|
|
كه چنين آتش ز دل افروختى |
اين جگرها را ز ماتم سوختى |
|
|
گفت احمد را رضيعم مُعتمَد |
پس بياوردم كه بسپارم به جَد |
|
|
چون رسيدم در حطيم آوازها |
مىرسيد و مىشنيدم از هوا |
|
|
من چو آن الحان شنيدم از هوا |
طفل را بنهادم آن جا ز آن صدا |
|
|
تا ببينم اين ندا آواز كيست |
كه ندايى بس لطيف و بس شهى است |
|
|
نه از كسى ديدم به گِرد خود نشان |
نه ندا مى منقطع شد يك زمان |
|
|
چون كه وا گشتم ز حيرتهاى دل |
طفل را آن جا نديدم واىِ دل |
|
|
گفتش اى فرزند تو اندُه مدار |
كه نمايم مر تو را يك شهريار |
|
|
كه بگويد گر بخواهد حال طفل |
او بداند منزل و تر حال طفل |
|
|
پس حليمه گفت اى جانم فدا |
مر تو را اى شيخ خوب خوش ندا |
|
|
هين مرا بنماى آن شاه نظر |
كِش بود از حال طفل من خبر |
|
|
بُرد او را پيش عُزِّى كين صنم |
هست در اخبار غيبى مغتنم |
|
|
ما هزاران گم شده زو يافتيم |
چون به خدمت سوى او بشتافتيم |
|
|
پير كرد او را سجود و گفت زود |
اى خداوند عرب اى بحر جود |
|
|
گفت اى عُزِّى تو بس اكرامها |
كردهاى تا رستهايم از دامها |
|
|
بر عرب حقّ است از اكرام تو |
فرض گشته تا عرب شد رام تو |
|
|
اين حليمه سعدى از اوميد تو |
آمد اندر ظلّ شاخ بيد تو |
|
|
كه از او فرزند طفلى گم شده است |
نام آن كودك محمد آمده است |
|
ب ٩٥٣- ٩٣٥ رضيع: در لغت بيشتر به معنى شير خواره است. اما گاه به معنى راضع به كار مىرود: «و