شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٣٢ - قصه آن مرغ گرفته كه وصيت كرد كه بر گذشته پشيمانى مخور، تدارك وقت انديش، و روزگار مبر در پشيمانى
قصّه آن مرغِ گرفته كه وصيت كرد كه بر گذشته پشيمانى مخور، تدارك وقت انديش، و روزگار مبر در پشيمانى
|
آن يكى مرغى گرفت از مكر و دام |
مرغ او را گفت اى خواجه همام |
|
|
تو بسى گاوان و ميشان خورده اى |
تو بسى اشتر به قربان كرده اى |
|
|
تو نگشتى سير ز آنها در زَمَن |
هم نگردى سير از اجزاى من |
|
|
هِل مرا تا كه سه پندت بر دهم |
تا بدانى زيركم يا ابلهم |
|
|
اوّلِ آن پند هم در دست تو |
ثانيش بر بامِ كهگل بَست تو |
|
|
و آن سوم پندت دهم من بر درخت |
كه از اين سه پند گردى نيك بخت |
|
|
آن چه بر دست است اين است آن سخن |
كه محالى را ز كس باور مكن |
|
|
بر كفش چون گفت اوّل پندِ زفت |
گشت آزاد و بر آن ديوار رفت |
|
|
گفت ديگر بر گذشته غم مخور |
چون ز تو بگذشت ز آن حسرت مبر |
|
|
بعد از آن گفتش كه در جسمم كَتيم |
ده درم سنگ است يك دُرِّ يتيم |
|
|
دولت تو بخت فرزندان تو |
بود آن گوهر به حقِّ جان تو |
|
|
فوت كردى دُر كه روزىات نبود |
كه نباشد مثل آن دُر در وجود |
|
|
آن چنان كه وقت زادن حامله |
ناله دارد خواجه شد در غلغله |
|
|
مرغ گفتش نى نصيحت كردمت |
كه مبادا بر گذشته دى غمت |
|
|
چون گذشت و رفت غم چون مىخورى |
يا نكردى فهم پندم يا كرى |
|
|
و آن دوم پندت بگفتم كز ضَلال |
هيچ تو باور مكن قول محال |
|
|
من نيم خود سه درم سنگ اى اسد |
ده درم سنگ اندرونم چون بود |
|
|
خواجه باز آمد به خود گفتا كه هين |
باز گو آن پند خوب سومين |
|
|
گفت آرى خوش عمل كردى بد آن |
تا بگويم پند ثالث رايگان |
|
|
پند گفتن با جهول خوابناك |
تخم افكندن بود در شوره خاك |
|