شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٩٧ - قصه عطارى كه سنگ ترازوى او گل سر شوى بود و دزديدن مشترى گل خوار از آن گل، هنگام سنجيدن شكر، دزديده و پنهان
قصّه عطّارى كه سنگ ترازوى او گل سر شوى بود و دزديدن مشترى گل خوار از آن گل، هنگام سنجيدن شكّر، دزديده و پنهان
|
پيش عطّارى يكى گل خوار رفت |
تا خرد ابلوج قند خاص زفت |
|
|
پس بر عطّار طرّار دو دل |
موضع سنگ ترازو بود گل |
|
|
گفت گل سنگ ترازوى من است |
گر تو را ميل شكر بخريدن است |
|
|
گفت هستم در مهمّى قند جو |
سنگ ميزان هر چه خواهى باش گو |
|
|
گفت با خود پيش آن كه گل خور است |
سنگ چه بود گل نكوتر از زر است |
|
|
همچو آن دلّاله كه گفت اى پسر |
نو عروسى يافتم بس خوب فر |
|
|
سخت زيبا ليك هم يك چيز هست |
كآن ستيره دختر حلواگر است |
|
|
گفت بهتر اين چنين خود گر بود |
دختر او چرب و شيرين تر بود |
|
|
گر ندارى سنگ و سنگت از گِل است |
اين به و به گِل مرا ميوه دل است |
|
|
اندر آن كفّه ترازو ز اعتداد |
او به جاى سنگ آن گِل را نهاد |
|
|
پس براى كفّه ديگر به دست |
هم به قدر آن شكر را مىشكست |
|
|
چون نبودش تيشهاى او دير ماند |
مشترى را منتظر آن جا نشاند |
|
|
رويش آن سو بود گِل خور ناشِكِفت |
گِل از او پوشيده دزديدن گرفت |
|
|
ترس ترسان كه نبايد ناگهان |
چشمِ او بر من فتد از امتحان |
|
|
ديد عطّار آن و خود مشغول كرد |
كه فزون تر دزد هين اى روى زرد |
|
|
گر بدزدى وز گل من مىبرى |
رو كه هم از پهلوى خود مىخورى |
|
|
تو همىترسى ز من ليك از خرى |
من همىترسم كه تو كمتر خورى |
|
|
گر چه مشغولم چنان احمق نيم |
كه شكر افزون كشى تو از نيم |
|
|
چون ببينى مر شكر را ز آزمود |
پس بدانى احمق و غافل كه بود |
|
ب ٦٤٢- ٦٢٤