شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٧ - معالجه كردن برادر دباغ، دباغ را به خفيه به بوى سرگين
معالجه كردن برادر دبّاغ، دبّاغ را به خفيه به بوى سرگين
|
خلق را مىراند از وى آن جوان |
تا علاجش را نبينند آن كسان |
|
|
سر به گوشش برد همچون راز گو |
پس نهاد آن چيز بر بينى او |
|
|
كو به كف سرگين سگ ساييده بود |
داروى مغز پليد آن ديده بود |
|
|
ساعتى شد، مرد جنبيدن گرفت |
خلق گفتند اين فسونى بد شگفت |
|
|
كين بخواند افسون به گوش او دميد |
مرده بود افسون به فريادش رسيد |
|
|
جنبش اهل فساد آن سو بود |
كه زنا و غمزه و ابرو بود |
|
|
هر كه را مشك نصيحت سود نيست |
لا جرم با بوى بد خو كردنى است |
|
|
مشركان را ز آن نجس خوانده است حق |
كاندرون پشك زادند از سبق |
|
|
كرم كو زاده است در سرگين ابد |
مىنگرداند به عنبر خوى خود |
|
|
چون نزد بر وى نثار رش نور |
او همه جسم است بىدل چون قشور |
|
|
ور ز رَشّ نور حق قسميش داد |
همچو رسم مصر، سرگين مرغ زاد |
|
|
ليك نه مرغ خسيس خانگى |
بلكه مرغ دانش و فرزانگى |
|
|
تو بد آن مانى كز آن نورى تهى |
ز آن كه بينى بر پليدى مىنهى |
|
|
از فراقت زرد شد رخسار و رو |
برگ زردى ميوه ناپخته تو |
|
|
ديگ ز آتش شد سياه و دود فام |
گوشت از سختى چنين مانده است خام |
|
|
هشت سالت جوش دادم در فراق |
كم نشد يك ذرّه خاميت و نفاق |
|
|
غوره تو سنگ بسته كز سقام |
غورهها اكنون مويزند و تو خام |
|
ب ٣٠٤- ٢٨٨ خفيه: پنهانى (چنان كه ديگران آگاه نشوند).
آن چيز: كنايت از سرگين سگ. (سر به گوش او برد تا مردم گمان برند كه او دعا يا افسون مىخواند، و پنهانى سرگين سگ به بينى او نهاد.)