شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٣٧ - آزاد شدن بلقيس از ملك و مست شدن او از شوق ايمان، و التفات همت او از همه ملك منقطع شدن وقت هجرت، الا از تخت
|
اين كرم چون دفع آن انكار توست |
كه ميان خاك مىكردى نخست |
|
|
حجّت انكار شد إنشار تو |
از دوا بدتر شد اين بيمار تو |
|
|
خاك را تصوير اين كار از كجا |
نطفه را خصمىّ و انكار از كجا |
|
|
چون در آن دم بىدل و بىسر بدى |
فكرت و انكار را منكر بدى |
|
|
از جمادى چون كه انكارت برست |
هم از اين انكار حشرت شد درست |
|
|
پس مثال تو چو آن حلقه زنى است |
كز درونش خواجه گويد خواجه نيست |
|
|
حلقه زن زين نيست دريابد كه هست |
پس ز حلقه بر ندارد هيچ دست |
|
|
پس هم انكارت مبيّن مىكند |
كز جماد او حشر صد فن مىكند |
|
|
چند صنعت رفت اى انكار تا |
آب و گل انكار زاد از هل أتى |
|
|
آب و گل مىگفت خود انكار نيست |
بانگ مىزد بىخبر كه اخبار نيست |
|
|
من بگويم شرح اين از صد طريق |
ليك خاطر لغزد از گفت دقيق |
|
ب ٩٠١- ٨٨٨ مضغه: پاره گوشت. گرفته از قرآن كريم است: خَلَقْناكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ: آفريديم شما را از خاك پس از نطفه، پس از خونى بسته، سپس از پاره گوشتى. (حج، ٥) خفريقى: خفرقى. زشتى. نازيبايى. چنان كه معشوق كسى با همه خونها و خفريقىها مشترك است ولى عاشق بجز خوبى از او چيز ديگرى نمىبيند. (فيه ما فيه، به نقل از لغت نامه)
|
از اين خفرقى موى كاليدهاى |
بدى سر كه در روى ماليدهاى |
|
(بوستان سعدى، ص ١٢٤) منكر فضل بودن:
|
گر جنين را كس بگفتى در رحم |
هست بيرون عالمى بس منتظم |
|
|
يك زمينى خرمى با عرض و طول |
اندر او صد نعمت و چندين اكول ... |
|
|
او به حكم حال خود منكر بدى |
زين رسالت معرض و كافر شدى |
|
٦٠- ٥٣/ ٣ اين كرم: اشارت است به نعمت وجود، و آوردن آدمى را از جمادى به نباتى و حيوانى و انسانى.