شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٤٥ - بيان آن كه عارف را غذايى است از نور حق كه«أبيت عند ربى يطعمنى و يسقينى» و قوله«الجوع طعام الله يحيى به أبدان الصديقين أي فى الجوع يصل طعام الله»
زرق چون برق بودن:
|
برق خندد بر كه مىخندد بگو؟ |
بر كسى كه دل نهد بر نور او |
|
|
نورهاى چرخ ببريده پى است |
آن چو لا شرقى و لا غربى كى است |
|
١٥٣٦- ١٥٣٥/ ٢ زاده دنيا: دنيا پرست.
قفا: پس گردن، و در اين بيت مقصود پشت است.
قفا بودن رو: كنايت از ادبار به صورت اقبال. آدم دنيا پرست اگر به تو رو آورد براى فريفتن است و سود گرفتن. پس روى آوردن او در حقيقت پشت كردن است.
بِرّ: نيكو كارى.
مُستمِر: پايدار.
پژمرده نشدن ميوه آن جهان: ظاهراً اشارت است به آيه قرآن كريم: كُلَّما رُزِقُوا مِنْها مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقاً قالُوا هذَا الَّذِي رُزِقْنا مِنْ قَبْلُ. (بقره، ٢٥) توضيحى است بر گفتههاى پيش كه هر طايفه را سرشتى است و هر سرشتى را چيزى دل خواه و اگر در شناخت سرشت كسى درماندى بنگر كه پى چه مىرود. در اين بيتها گويد عدالت حق تعالى هر طايفه را چيزى روزى فرموده كه خواهان آن هستند. اما نه به جبر، چرا كه اگر جبر بودى آدمى از كرده زشت پشيمان نشدى و نه آن كه خدا در اين قسمت كردن بر آنان ستم كرده است، چرا كه خدا از سر مهر حافظ مردم است. و سرانجام هشدار مىدهد كه مبادا فريب شيطان صفتان را خورى و به دنيا و آن چه در آن است روى آورى كه آن سراب است.
|
نفس بىعهد است ز آن رو كشتنى است |
او دَنىّ و قبلهگاه او دَنى است |
|
|
نفسها را لايق است اين انجمن |
مُرده را در خور بود گور و كفن |
|
|
نفس اگر چه زيرك است و خُرده دان |
قبلهاش دنياست او را مرده دان |
|
|
آب وحى حق بدين مرده رسيد |
شد ز خاك مرده اى زنده پديد |
|
|
تا نيايد وحى تو غرّه مباش |
تو بد آن گلگونه طالَ بقاش |
|
|
بانگ وصيتى جو كه آن خامل نشد |
تابِ خورشيدى كه آن آفِل نشد |
|
|
آن هنرهاى دقيق و قال و قيل |
قوم فرعوناند اجل چون آب نيل |
|