شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٥٣ - عروس آوردن پادشاه فرزند خود را از خوف انقطاع نسل
عروس آوردن پادشاه فرزند خود را از خوف انقطاع نسل
|
پس عروسى خواست بايد بهر او |
تا نمايد زين تَزَوُّج نسل رو |
|
|
گر رود سوى فنا اين باز باز |
فرخ او گردد ز بَعد باز باز |
|
|
صورت اين باز گر ز ينجا رود |
معنى او در ولد باقى بود |
|
|
بهر اين فرمود آن شاه نَبيه |
مصطفى كه الوَلَد سِرُّ أبِيه |
|
|
بهر اين معنى همه خلق از شَغف |
مىبياموزند طفلان را حِرَف |
|
|
تا بماند آن معانى در جهان |
چون شود آن قالب ايشان نهان |
|
|
حق به حكمت حرصشان داده است جِد |
بهر رُشد هر صغير مستَعِد |
|
|
من هم از بهر دوام نسل خويش |
جفت خواهم پور خود را خوب كيش |
|
|
دخترى خواهم ز نسل صالحى |
نى ز نسل پادشاهى كالِحى |
|
|
شاه خود اين صالح است آزاد اوست |
نى اسير حرصِ فرج است و گلوست |
|
|
مر اسيران را لقب كردند شاه |
عكس، چون كافور نام آن سياه |
|
|
شد مَفازَه باديه خون خوار نام |
نيك بخت آن پيس را كردند عام |
|
|
بر اسير شهوت و خشم و أمل |
بر نوشته مير يا صدر اجل |
|
|
آن اسيران اجل را عام داد |
نام اميران اجل اندر بلاد |
|
|
صدر خوانندش كه در صفِّ نِعال |
جان او پست است يعنى جاه و مال |
|
|
شاه چون با زاهدى خويشى گزيد |
اين خبر در گوش خاتونان رسيد |
|
ب ٣١٢٧- ٣١١٢ تَزَوُّج: جفت شدن، زناشويى كردن.
باز: كنايت از پسر.
فرخ: جوجه، كنايت از فرزند پسر، نوه شاه.
الوَلَدُ سِرُّ أبيه: مولانا آن را حديث دانسته، ليكن مرحوم فروزانفر از زركشى آرد كه اصلى