شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢١٢ - قصه رستن خروب در گوشه مسجد اقصى و غمگين شدن سليمان
كه خود را أبله كردهاند از او عقل و دماغ مىيابند.
|
حاملى محمول گرداند تو را |
قابلى مقبول گرداند تو را |
|
٩٣٦/ ١ رَوى: سيراب.
طاق و طُرنب: نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٠٩٨/ ٢.
جان ريزه: جانِ خُرد، جان حيوانى، جانى كه زيان مىرساند.
دست ديوانه بستن:
|
تيغ دادن در كف زنگى مست |
به كه آيد علم ناكس را به دست |
|
١٤٣٦/ ٤ اين بيتها نيز دنباله بيتهاى پيش است كه براى دانستن حقيقت بايد خود را نادان شمرد و روى به ولىّ حق آورد. على (ع) فرمايد: «كسانى در علمِ دين استوارند كه اعتراف به نادانى، بىنيازشان كرده است تا ناانديشيده پا در ميان گذارند و فهم آن چه را در پس پردههاى غيب نهان است آسان انگارند، لاجرم به نادانىِ خود در فهم آن معنىهاى پوشيده اقرار آرند.» (نهج البلاغه، خطبه ٩١، ص ٧٥) پس عقل را بايد رها كرد و حيرت به دست آورد، تا جوى دانش در جان روان شود:
|
حاملى محمول گرداند تو را |
قابلى مقبول گرداند تو را |
|
|
قابل امر وِيى قائل شوى |
وصل جويى بعد از آن واصل شوى |
|
٩- ٩٣٦/ ١ آن گاه هر سر مويت سرى و عقلى شود. و چنان كه در جاى ديگر فرموده است:
|
نيم جان بستاند و صد جان دهد |
آن چه در وهمت نيايد آن دهد |
|
٢٤٥/ ١ عقلى كه در راه معرفت حق به كار نيفتد، و براى طاق و طرنب و خود نمايى به كار رود. كژدمى است زهرناك يا سلاحى به دست ديوانه خطرناك.