شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٥١ - بيان آن كه هر حس مدركى را از آدمى نيز مدركاتى ديگر است كه از مدركات آن حس دگر بىخبر است چنان كه هر پيشهور استاد اعجمى كار آن استاد دگر پيشهور است و بىخبرى او از آن كه وظيفه او نيست، دليل نكند كه آن مدركات نيست، اگر چه به حكم حال منكر بود آن را، أما
نصيب گوش. همچنين آن چه به حاسّه دل دريابد و به عقل بشناسد، منزه است از نصيب جمله حواس و چونى و چگونگى در محسوسات بود.» (كيمياى سعادت، ج ١، ص ٥١) اعجمى: بىاطلاع، ناآگاه.
چنبره: كنايت از محدوده.
حس ناپاك: از آن رو كه حس دچار اشتباه مىشود ولى عقل نه. (به كار گرفتن حس در شناخت اشياء سبب شده است كه از ديدن حقيقت محروم مانى.) جامه شوى صوفيان: رها شدن از قيد مدركات حس ظاهرى.
|
جامه شويى كرد خواهى اى فلان |
رو مگردان از محلّه گازران |
|
٣٨٨٠/ ١ مَا لَيسَ يُطاق: چيزى كه در توان نيست.
غژيدن: خود را بر زمين كشيدن همچون كودكان.
خواجه معين: نيكلسون احتمال داده است مقصود معين الدين پروانه باشد، لكن ظاهراً «خواجه» مجرد خطاب است نظير: خواجه بو العلا، بو الحسن، و مانند آن كه در مثنوى چندين بار آمده است.
مضمون اين بيتها مقدمه اى است براى آن چه در بيتهاى بعد خواهد آمد. حسها هر يك جزئيات را در مىيابد، و دريافت هر حس مخصوص آن حس است. پس آنان كه خواهند از راه حس حقيقت چيزى را دريابند از درك حقيقت محروماند، بلكه گاه آن چه را يكى از راه حس در مىيابد با آن چه ديگرى با همان حس دريافت يكى نيست.
|
تو كه فرعونى همه مكرىّ و زرق |
مر مرا از خود نمىدانى تو فرق |
|
|
منگر از خود در من اى كژ باز تو |
تا يكى تُو را نبينى تو دو تو |
|
|
بنگر اندر من ز من يك ساعتى |
تا وراى كَون بينى ساحَتى |
|
|
وا رهى از تنگى و از ننگ و نام |
عشق اندر عشق بينى وَ السّلام |
|
|
پس بدانى چون كه رَستى از بدن |
گوش و بينى چشم مىداند شدن |
|
ب ٢٣٩٩- ٢٣٩٥ فرعون و فرعون صفتان، در بند حساند و جز از راه حس چيزى را در نمىيابند.
فرعون چون جز ظاهر را نمىديد موسى (ع) را خوار مىشمرد. موسى (ع) بدو مىگويد تو