شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٠٢ - قصه صوفى كه در ميان گلستان سر به زانو مراقب بود يارانش گفتند سر بر آور تفرج كن بر گلستان و رياحين و مرغان و آثار رحمة الله تعالى
گشاد: انبساط خاطر.
|
زين نسق مىگفت با لطف و گشاد |
در ميانه گريه اى بر وى فتاد |
|
٢٤١٨/ ١ صوفيانه روى بر زانو نهادن: در حال مراقبه به سر بردن.
نغول: انديشه ژرف.
|
اين اشارتهاست گويم از نُغُول |
ليك مىترسم ز آزار رسول |
|
٣٥٤٢/ ١ فضول: فضولى، كه در كار ديگرى دخالت كند.
رَز: مو، باغ.
خُضَر: جمع خُضرَة: سبزى.
انظروا: فَانْظُرْ إِلى آثارِ رَحْمَتِ اللَّهِ كَيْفَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها: پس بنگر به نشانههاى رحمت خدا چگونه زمين را پس از مردنش زنده مىگرداند. (روم، ٥٠) عين جان: درون دل.
دار الغرور: وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا مَتاعُ الْغُرُورِ.\* (آل عمران، ١٨٥) (اگر دنيا عكس عالم معنى نبود دار الغرور خوانده نمىشد.) در بيت ١٣٥٦/ ٤ گفت دل با چشم صفى (چشم پاك از آلايش حسى) اسرار را مىبيند. اين بيتها بيان آن است كه آن چه در جهان مىبينيم عكس حقيقت است و اصل آن در دل است و تا آدمى در اين جهان به سر مىبرد از آن حقيقت ناآگاه است.
|
لطف شير و انگبين عكس دل است |
هر خوشى را آن خوش از دل حاصل است |
|
|
پس بود دل جوهر و عالم عرض |
سايه دل چون بود دل را غرض |
|
|
آن دلى كو عاشق مال است و جاه |
يا زبونِ اين گل و آب سياه |
|
|
يا خيالاتى كه در ظلمات او |
مىپرستدشان براى گفت و گو |
|
|
دل نباشد غير آن درياى نور |
دل نظرگاه خدا و آن گاه كور؟ |
|
٢٢٦٨- ٢٢٦٤/ ٣ اى خنك آن را ...: نگاه كنيد به: حديث «موتوا قبل أن تموتوا» (٣٩٦٥/ ١).