شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٥٢ - بيان آن كه هر حس مدركى را از آدمى نيز مدركاتى ديگر است كه از مدركات آن حس دگر بىخبر است چنان كه هر پيشهور استاد اعجمى كار آن استاد دگر پيشهور است و بىخبرى او از آن كه وظيفه او نيست، دليل نكند كه آن مدركات نيست، اگر چه به حكم حال منكر بود آن را، أما
اگر خواهان شناسايى من هستى بايد از ديده من به من بنگرى تا از آن سوى جهان مادى جهانى ديگر بينى. جهانى فراخ، وارسته از علقههاى اين جهان تنگ مادى. اگر چنين كنى و از جسم به جان رسى براى دريافتن حقيقت نيازى به حسهاى ظاهرىِ محدود ندارى.
براى توضيح بيشتر نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٢٤١/ ٢ به بعد.
|
راست گفته است آن شه شيرين زبان |
چشم گردد مو به موى عارفان |
|
|
چشم را چشمى نبود اوّل يقين |
در رحم بود او جنينِ گوشتين |
|
|
علّت ديدن مدان پيه اى پسر |
ور نه خواب اندر، نديدى كس صور |
|
|
آن پرى و ديو مىبيند شبيه |
نيست اندر ديدگاه هر دو پيه |
|
|
نور را با پيه، خود نسبت نبود |
نسبتش بخشيد خلّاقِ وَدود |
|
|
آدم است از خاك كى ماند به خاك |
جنّى است از نار بىهيچ اشتراك |
|
|
نيست مانند اى آتش آن پرى |
گر چه اصلش اوست چون مىبنگرى |
|
|
مرغ از باد است كى ماند به باد |
نامناسب را خدا نسبت بداد |
|
|
نسبت اين فرعها با اصلها |
هست بىچون ار چه دادش وصلها |
|
|
آدمى چون زاده خاك هَباست |
اين پسر را با پدر نسبت كجاست؟ |
|
|
نسبتى گر هست مخفى از خرد |
هست بىچون و خرد كى پى برد |
|
|
باد را بىچشم اگر بينش نداد |
فرق چون مىكرد اندر قومِ عاد؟ |
|
|
چون همىدانست مؤمن از عدو؟ |
چون همىدانست مى را از كدو؟ |
|
|
آتش نمرود را گر چشم نيست |
با خليلش چون تَجشُّم كردنى است؟ |
|
|
گر نبودى نيل را آن نور و ديد |
از چه قبطى را ز سبطى مىگُزيد |
|
|
گر نه كوه و سنگ با ديدار شد |
پس چرا داود را او يار شد؟ |
|
|
اين زمين را گر نبودى چشمِ جان |
از چه قارون را فرو خورد آن چنان؟ |
|
|
گر نبودى چشم دل حَنّانَه را |
چون بديدى هَجر آن فرزانه را؟ |
|
|
سنگ ريزه گر نبودى ديدهور |
چون گواهى دادى اندر مُشت دَر |
|
ب ٢٤١٨- ٢٤٠٠ شه شيرين زبان: انقروى نوشته است احتمال قوى دارد كه حضرت حكيم سنايى باشد.
جايز است حضرت شيخ عطار نيز باشد. نيكلسون از حاشيه مثنوى (چاپ كانپور) در اين