شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٩ - عذر خواستن آن عاشق از گناه خويش به تلبيس و روى پوش و فهم كردن معشوق آن را نيز
عذر خواستن آن عاشق از گناه خويش به تلبيس و روى پوش و فهم كردن معشوق آن را نيز
|
گفت عاشق امتحان كردم مگير |
تا ببينم تو حريفى يا ستير |
|
|
من همىدانستمت بىامتحان |
ليك كى باشد خبر همچون عيان |
|
|
آفتابى نام تو مشهور و فاش |
چه زيان است ار بكردم ابتلاش |
|
|
تو منى من خويشتن را امتحان |
مىكنم هر روز در سود و زيان |
|
|
انبيا را امتحان كرده عداة |
تا شده ظاهر از ايشان معجزات |
|
|
امتحان چشم خود كردم به نور |
اى كه چشم بد ز چشمان تو دور |
|
|
اين جهان همچون خرابه است و تو گنج |
گر تفحّص كردم از گنجت مرنج |
|
|
ز آن چنين بىخردگى كردم گزاف |
تا زنم با دشمنان هر بار لاف |
|
|
تا زبانم چون تو را نامى نهد |
چشم از اين ديده گواهىها دهد |
|
|
گر شدم در راه حرمت راه زن |
آمدم اى مه به شمشير و كفن |
|
|
جز به دست خود مبرّم پا و سر |
كه از اين دستم نه از دست دگر |
|
|
از جدايى باز مىرانى سخن |
هر چه خواهى كن و ليكن اين مكن |
|
|
در سخن آباد اين دم راه شد |
گفت امكان نيست چون بىگاه شد |
|
|
پوستها گفتيم و مغز آمد دفين |
گر بمانيم اين نماند همچنين |
|
ب ٣١٨- ٣٠٥ روى پوش: ظاهر آرايى.
گرفتن: مؤاخذت كردن.
حريف: كه با هر كس يار شود. «هر روز با حريفى و هر شب با ظريفى به معاشرت و مباشرت مشغولى.» (لغت نامه، بدون ذكر مأخذ) ستيز: مستور، پاك دامن.