شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٦٧ - مژده دادن ابو يزيد از زادن ابو الحسن خرقانى قدس الله روحهما پيش از سالها و نشان صورت او، سيرت او يك به يك، و نوشتن تاريخ نويسان آن را جهت رصد
مژده دادن ابو يزيد از زادن ابو الحسن خرَقانى قَدَّسَ اللَّهُ روحَهُمَا پيش از سالها و نشان صورت او، سيرت او يك به يك، و نوشتن تاريخ نويسان آن را جهت رصد
|
آن شنيدى داستانِ بايزيد |
كه ز حال بو الحسن پيشين چه ديد؟ |
|
|
روزى آن سلطان تقوى مىگذشت |
با مريدان جانب صحرا و دشت |
|
|
بوىِ خوش آمد مر او را ناگهان |
در سوادِ رَى ز سوى خارِقان |
|
|
هم بدان جا ناله مشتاق كرد |
بوى را از باد استنشاق كرد |
|
|
بوى خوش را عاشقانه مىكشيد |
جان او از باد باده مىچشيد |
|
|
كوزه اى كو از يَخ آبه پُر بود |
چون عرق بر ظاهرش پيدا شود |
|
|
آن ز سردى هوا آبى شده است |
از درون كوزه نَم بيرون نجَست |
|
|
بادِ بوى آور مر او را آب گشت |
آب هم او را شراب ناب گشت |
|
|
چون در او آثار مستى شد پديد |
يك مريد او را از آن دم بر رسيد |
|
|
پس بپرسيدش كه اين احوال خوش |
كه برون است از حجاب پنج و شش |
|
|
گاه سرخ و گاه زرد و گه سپيد |
مىشود رويت چه حال است و نويد |
|
|
مىكشى بوى و به ظاهر نيست گل |
بىشك از غيب است و از گلزار كُل |
|
|
اى تو كامِ جان هر خودكامهاى |
هر دم از غيبت پيام و نامه اى |
|
|
هر دمى يعقوب وار از يوسفى |
مىرسد اندر مشام تو شِفا |
|
|
قطره اى بر ريز بر ما ز آن سبو |
شمّه اى ز آن گلستان با ما بگو |
|
|
خو نداريم اى جمال مهترى |
كه لب ما خشك و تو تنها خورى |
|
|
اى فلك پيماى چُستِ چُست خيز |
ز آن چه خوردى جرعه اى بر ما بريز |
|
|
مير مجلس نيست در دوران دگر |
جز تو اى شه، در حريفان در نگر |
|
|
كى توان نوشيد اين مى زير دست |
مى يقين مر مرد را رسوا گر است |
|
|
بوى را پوشيده و مكنون كند |
چشم مست خويشتن را چون كند؟ |
|