شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٠٣ - اعتراض كردن معترضى بر رسول
|
هست آن موى سيه هستىِّ او |
تا ز هستيّش نماند تاى مو |
|
١٧٩٠- ١٧٨٩/ ٣ برگ بىبرگى:
|
گر بريزد برگهاى اين چنار |
برگى بىبرگيش بخشد كردگار |
|
٢٢٣٧/ ١ (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢٢٣٧/ ١) صَارِف: سره كننده زر و سيم. صراف.
نو خط: كنايت از جوان كه تازه موى بر چهره او دميده.
گاه مَخبَر: هنگام آزمايش.
نو خط: تازه آموز. به تازگى خط تعليم گرفته. (كنايت از تازه كار ناقص علم.) مُزمِن: بر جاى مانده. كه رفتن نتواند.
مُزمِن عقل: كند فهم.
جعفر: جعفر طيار، پسر عموى رسول ٦ و برادر على (ع).
|
جعفر طيّار را پَر جاريه است |
جعفر طرّار را پر عاريه است |
|
٣٥٥١/ ٢ محتجب شدن سخن: در پرده ماندن، ناگفته، در بيان نيامدن.
|
گفت و گوى ظاهر آمد چون غبار |
مدّتى خاموش خو كن هوش دار |
|
٥٧٧/ ١ خموش خوش نفس: استعارت از جلوههاى حق. بعض شارحان او را رسول ٦ معنى كردهاند، ولى تكلف است.
ديگر بار سخن از خرده گيرى بعض مهاجران و انصار است بر رسول خدا ٦ كه جوانى چون اسامه را نبايد سردار لشكرى كند كه پيران سابق در اسلام جزء آن لشكرند.
جوان، كار ناآزموده است و پير اگر ظاهرى فسرده دارد خردى روشنش راهبر است. اگر خدا نيروى جسمى او را گرفته بر نيروى عقلانى او افزوده است چنان كه به جاى «دست» به جعفر بن ابى طالب «پر» داد، و باز اشارت مىكند كه مىخواهم دو باره سخن را دراز كنم، اما حالت درونى مرا از گفتن باز مىدارد.