شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٤٩ - خبر يافتن جد مصطفى عبد المطلب از گم كردن حليمه محمد را
خبر يافتن جَدِّ مصطفى عبد المطّلب از گم كردن حليمه محمد را ٧ و طالب شدن او گرد شهر، و ناليدن او بر درِ كعبه و از حق در خواستن و يافتن او محمّد را ٧
|
چون خبر يابيد جدِّ مصطفى |
از حليمه وز فغانش بر مَلا |
|
|
وز چنان بانگِ بلند و نعرهها |
كه به ميلى مىرسيد از وى صدا |
|
|
زود عبد المطّلب دانست چيست |
دست بر سينه همىزد مىگريست |
|
|
آمد از غم بر درِ كعبه به سوز |
كاى خبير از سرِّ شب وز رازِ روز |
|
|
خويشتن را من نمىبينم فَنى |
تا بود هم راز تو همچون منى |
|
|
خويشتن را من نمىبينم هنر |
تا شوم مقبول اين مسعود در |
|
|
يا سر و سجده مرا قدرى بود |
يا به اشكم دولتى خندان بود |
|
|
ليك در سيماى آن دُرِّ يتيم |
ديدهام آثار لطفت اى كريم |
|
|
كه نمىماند به ما گر چه ز ماست |
ما همه مسِّيم و احمد كيمياست |
|
|
آن عجايبها كه من ديدم بَر او |
من نديدم بر ولىّ و بر عدو |
|
|
آن كه فضل تو در اين طفليش داد |
كس نشان ندهد به صد ساله جهاد |
|
|
چون يقين ديدم عنايتهاى تو |
بر وى، او درّى است از درياى تو |
|
|
من هم او را مى شفيع آرم به تو |
حال او اى حال دان با من بگو |
|
ب ٩٩٤- ٩٨٢ عبد المطَّلب: بن عبد مَناف پدر عبد اللّه و جد رسول اكرم، سيد قريش در عصر خود بود. كنيت او ابو الحارث است. چون زاده شد موهاى سپيد بر سر داشت او را «شيبه» لقب دادند. وى در مدينه نزد مادرش سَلمى به سر مىبرد. مطلب او را از مادرش گرفت و بر ترك شتر سوار كرد و با خود به مكه برد. قريش گفتند او بنده مطلب است. و بدين رو عبد المطلب لقب يافت. (سيره ابن هشام، ج ١، ص ١٤٨)