شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٥١ - حكايت آن پادشاه زاده كه پادشاهى حقيقى به وى روى نمود، يوم يفر المرء من اخيه و امه و أبيه نقد، وقت او شد،
صاحب مَرَح: شادمان، از شادى نازنده.
بد ظن: بد گمان. (شاه شادمان شد كه آن چه ديد در خواب بود، ليكن از خوابى كه ديد بد گمان شد.) خار در قدم رسيدن: كنايت از مردن.
گل: استعارت از فرزند.
بىمنتهى: بسيار.
لَدِيغ: گزنده.
ژيغ ژيغ درهاى مرگ: كنايت از دردها و آفتها كه جسم را ناتوان مىكند و نيروها را اندك اندك تحليل مىبرد.
دردها بانگ در بودن: دردهايى كه بر تن عارض مىشود از مرگ آگاه مىكند، همچون بانگ در، كه نشانه در آمدن كسى است. و ظاهراً مضمون اين بيت گرفته از فرمودهى على (ع) است: «ناگاه بهنگامى كه او به دنيا و دنيا بدو مىخنديد ... روزگار خار مصيبت در دلش خست و قوتهايش را در هم شكست.» (نهج البلاغه، خطبه ٢٢١) جفا بانگ در بودن: جفايى كه دشمنان مىكنند نشانه درگيرى و جنگ آنان است.
جان سر: عزيز.
نار علت: اضافه مشبّه به بمشبه.
ملتهب: سوزان.
غر: كنايت از شكستگى و آفت.
باد تند: استعارت از عمر كوتاه.
چراغ ابتر: «چراغ» استعارت از پسر و «ابتر» استعارت از بىفرزند بودن. (عمرم مىگذرد و پسرم فرزندى ندارد.) ناقص چراغ: كنايت از نافرمانى. كه نيرويى محدود دارد.
شمع دل افروختن: جان را روشن ساختن.
او نكرد اين فهم: (ضمير به پادشاه بر مىگردد.) او ندانست بايد جسم را رها كند و به جان پردازد. بدين بسنده كرد كه پس از وى فرزند زادهاش جاى او را بگيرد.
شمع فانى: جسم ناپايدار.