شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤١٢ - جواب دهرى كه منكر الوهيت است و عالم را قديم مىگويد
جواب دهرى كه منكر الوهيّت است و عالم را قديم مىگويد
|
دى يكى مىگفت عالم حادث است |
فانى است اين چرخ، و حقّش وارث است |
|
|
فلسفيّى گفت چون دانى حدوث؟ |
حادثىِّ ابر چون داند غُيوث |
|
|
ذرّه اى خود نيستى از انقلاب |
تو چه مىدانى حدوث آفتاب |
|
|
كرمكى كاندر حدث باشد دَفين |
كى بداند آخر و بَدوِ زمين |
|
|
اين به تقليد از پدر بشنيده اى |
از حماقت اندر اين پيچيده اى |
|
|
چيست بُرهان بر حدوث اين؟ بگو |
ور نه خامش كن فزون گويى مجو |
|
|
گفت ديدم اندر اين بحث عميق |
بحث مىكردند روزى دو فريق |
|
|
در جدال و در خِصام و در ستوه |
گشت هنگامه بر آن دو كس گروه |
|
|
من به سوى جمعِ هنگامه شدم |
اطّلاع از حال ايشان بستدم |
|
|
آن يكى مىگفت گردون فانى است |
بىگمانى اين بنا را بانى است |
|
|
و آن دگر گفت اين قديم و بىكَى است |
نيستش بانى و يا بانى وى است |
|
|
گفت منكر گشته اى خلّاق را |
روز و شب آرنده و رزّاق را |
|
|
گفت بىبرهان نخواهم من شنيد |
آن چه گولى آن به تقليدى گُزيد |
|
|
هين بياور حجّت و برهان كه من |
نشنوم بىحجّت اين را در زَ من |
|
|
گفت حجّت در درونِ جانم است |
در درون جان نهان برهانم است |
|
|
تو نمىبينى هلال از ضعف چشم |
من همىبينم مكن بر من تو خشم |
|
|
گفت و گو بسيار گشت و خلق گيج |
در سر و پايان اين چرخ بسيج |
|
|
گفت يارا در درونم حجّتى است |
بر حدوث آسمانم آيتى است |
|
|
من يقين دارم نشانش آن بود |
مر يقين دان را كه در آتش رود |
|
ب ٢٨٥٠- ٢٨٣٢ دهرى: آن كه عالم را قديم داند. آن كه به خدا معتقد نيست. كه خدا را آفريننده جهان