شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥١٩ - باقى قصه موسى
روژيدن: روييدن، رستن، سر بر آوردن. «و اين حروف انديشههاى ما چون سبزه و زعفران از كدام سينهها رسته است و يا چُون مورچه از عارض و نگين (ظاهراً رنگين) كدام خوبان برون روژيده است.» (معارف بهاء ولد، ص ٣١- ٣٢) چنان كه بارها در مطاوى مثنوى آمده است، حكمت بارى تعالى گشايش كارهاى مردمان را در اين جهان بر اسباب نهاده است. پزشك براى درمان بيمار از دارو يارى مىجويد، ستاره شناس از حالات ستارگان گشايش مىخواهد، بازرگان حريص بامدادان پى به دست آوردن سود مىرود و همچنين. و همگان غافلاند كه اين كوششها جسم را مىپروراند و پرورش جسم كاهش جان است. چرا چنين سرگرمند چون شهوت دنيا آنان را مست كرده و خردشان را از كار انداخته. چنان كه شهوت خود پرستى ابليس را مست كرد كه از آدم (ع) جز گل نديد.
|
همچنان كرد و هم اندر دم زمين |
سبز گشت از سنبل و حبِّ ثَمين |
|
|
اندر افتادند در لوت آن نفر |
قحط ديده مرده از جُوعُ البقر |
|
|
چند روزى سير خوردند از عطا |
آن دمى و آدمى و چار پا |
|
|
چون شكم پر گشت و بر نعمت زدند |
و آن ضرورت رفت پس طاغى شدند |
|
|
نفس فرعونى است هان سيرش مكن |
تا نيارد ياد از آن كفر كهن |
|
|
بىتف آتش نگردد نفس خوب |
تا نشد آهن چو اخگر هين مكوب |
|
|
بىمجاعت نيست تن جنبش كنان |
آهن سردى است مىكوبى بدان |
|
|
گر بگريد ور بنالد زار زار |
او نخواهد شد مسلمان هوش دار |
|
|
او چو فرعون است در قحط آن چنان |
پيش موسى سر نهد لابه كنان |
|
|
چون كه مستغنى شد او طاغى شود |
خر چو بار انداخت[١] اسكيزه زند |
|
|
پس فراموشش شود چون رفت پيش |
كار او ز آن آه و زارىهاى خويش |
|
|
سالها مردى كه در شهرى بود |
يك زمان كه چشم در خوابى رود |
|
|
شهر ديگر بيند او پُر نيك و بَد |
هيچ در يادش نيايد شهر خود |
|
|
كه من آن جا بودهام اين شهر نو |
نيست آنِ من در اينجاام گرو |
|
[١] در حاشيه نسخه اساس: در مرعى رود.