شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٢٤ - تهديد فرستادن سليمان
گشوده است و دهن باز كرده، نه مىبيند، نه تواند چيزى بگويد.
|
صورت خندان نقش از بهر توست |
تا از آن صورت شود معنى درست |
|
|
نقشهايى كاندرين حمّامهاست |
از برون جامه كن چون جامههاست |
|
٢٧٧٠- ٢٧٦٩/ ١ و اين مثال كافران است: وَ إِنْ تَدْعُوهُمْ إِلَى الْهُدى لا يَسْمَعُوا وَ تَراهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ وَ هُمْ لا يُبْصِرُونَ. (اعراف، ١٩٨) بيگار: بىهوده، كار بىفايده.
ديگران را از خود نشناختن: همه را چون خود دانستن، اشارت به گفته اطرافيان بلقيس است: نَحْنُ أُولُوا قُوَّةٍ وَ أُولُوا بَأْسٍ شَدِيدٍ. (نمل، ٣٣) ايستادن: توقف كردن، مكث كردن. نگريستن.
منم اين: در هر صورتى كه در آيى خود را او مىشمارى، و حقيقت خود مىپندارى.
|
عاشق كلّ است و خود كلّ است او |
عاشق خويش است و عشق خويش جو |
|
١٥٧٤/ ١ اوحد: يگانه.
جوهر و عرض: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢٤١٥/ ٢.
ذرّيات: فرزندان.
«بلقيس» رمز كسانى است كه با داشتن اندك نيروى ظاهرى فريفته شدهاند و «سليمان» رمز ولى خداست كه مأمور ارشاد اين طايفه است. مولانا گويد اين فريفتگان بايد بدانند تن آنان نيز در اختيارشان نيست تا سپاه و لشكر چه رسد. تن با اندك بيمارى از كار باز مىماند و سپاه در مقابله با نيرويى قوى تر شكست مىخورد. آن چه ارزشمند است گوهر جان است كه همه چيز در آن است. اگر آدمى بدان درجت رسد كه حقيقت را دريابد خواهد دانست كه همه چيز در اوست.
|
من چو آدم بودم اوّل حبس كرب |
پر شد اكنون نسل جانم شرق و غرب |
|
|
من گدا بودم در اين خانه چو چاه |
شاه گشتم قصر بايد بهر شاه |
|
|
قصرها خود مر شهان را مأنس است |
مرده را خانه و مكان گورى بس است |
|
|
انبيا را تنگ آمد اين جهان |
چون شهان رفتند اندر لا مكان |
|
٣٥٣٧- ٣٥٣٤/ ٣