شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٠٩ - قصه سبحانى ما أعظم شأنى گفتن أبو يزيد قدس الله سره و اعتراض مريدان و جواب اين مر ايشان را نه به طريق گفت زبان بلكه از راه عيان
قصّه سبحانى مَا أعظَمَ شَأنِى گفتن أبو يزيد قَدَّسَ اللَّهُ سِرَّهُ و اعتراض مريدان و جواب اين مر ايشان را نه به طريق گفتِ زبان بلكه از راه عيان
|
با مريدان آن فقير محتشم |
بايزيد آمد كه نك يزدان منم |
|
|
گفت مستانه عيان آن ذُو فُنون |
لَا إلَه إلَّا أنَا هَا فَاعبدُون |
|
|
چون گذشت آن حال گفتندش صباح |
تو چنين گفتى و اين نبود صلاح |
|
|
گفت اين بار ار كنم من مشغله |
كاردها بر من زنيد آن دم هَلَه |
|
|
حق منَزَّه از تن و من با تنم |
چون چنين گويم ببايد كشتنم |
|
|
چون وصيَّت كرد آن آزاد مرد |
هر مريدى كاردى آماده كرد |
|
|
مست گشت او باز از آن سَغراق زَفت |
آن وصيّتهاش از خاطر برفت |
|
|
نُقل آمد عقل او آواره شد |
صبح آمد شمع او بىچاره شد |
|
ب ٢١٠٨- ٢١٠١ قِصّه سُبحانِى مَا أعظَم شَأنِى: ظاهراً مأخذ سروده مولانا تذكرة الأولياء عطار است (ص ١٦٦)، هر چند اين داستان در كتابهاى پيش از آن نيز آمده است از جمله كشف المحجوب (ص ٣٢٧)، تلبيس ابليس (ترجمه ذكاوتى، ص ٢٣٩)، نيز لُمِع (به نقل نيكلسون). اما تفصيلى كه مولانا در اين باره داده است با نوشته عطار انطباق دارد.
چنان كه مشهور است، در نخستين ديدار شمس با مولانا، شمس از او پرسيد: «اى صرّافِ عالم و نقود معانى و عالم اسماء بگو كه حضرت محمد رسول اللَّه ٦ بزرگ بود يا بايزيد؟ فرمود كه نى نى محمد مصطفى سرور و سالار جميع انبياء و اولياست ...
شمس تبريزى گفت پس چه معنى است كه حضرت مصطفى سُبحَانَكَ مَا عَرَفناكَ حَقَّ مَعرِفَتِك مىفرمايد و بايزيد سُبحانِى مَا أعظَم شَأنِى ... مىگويد.» (مناقب العارفين افلاكى، ج ١، ص ٨٧) صوفيان و عارفان اين جمله عطار و جملههايى را از اين دست كه بر زبان بزرگان آنان