شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٩١ - قصه آن كه كسى به كسى مشورت مىكرد گفتش مشورت با ديگرى كن كه من عدوى توام
قصّه آن كه كسى به كسى مشورت مىكرد گفتش مشورت با ديگرى كن كه من عدوى توام
|
مشورت مىكرد شخصى با كسى |
كز ترَدُّد وا رهد وز مَحبَسى |
|
|
گفت اى خوش نام غيرِ من بجو |
ماجراى مشورت با او بگو |
|
|
من عدُوَّم مر تو را، با من مپيچ |
نبود از راى عدو پيروز هيچ |
|
|
رو كسى جو كه تو را او هست دوست |
دوست بهر دوست لا شك خير جوست |
|
|
من عَدُوَّم چاره نبود كز مَنِى |
كژ روم با تو نمايم دشمنى |
|
|
حارسى از گرگ جُستن شرط نيست |
جُستن از غير محل ناجُستنى است |
|
|
من تو را بىهيچ شكّى دشمنم |
من تو را كى ره نمايم ره زنم |
|
|
هر كه باشد همنشينِ دوستان |
هست در گلخن ميان بوستان |
|
|
هر كه با دشمن نشيند در زَمَن |
هست او در بوستان در گولخن |
|
|
دوست را مآزار از ما و مَنَت |
تا نگردد دوست خصم و دشمنت |
|
|
خير كن با خلق بهر ايزدت |
يا براى راحت جان خودت |
|
|
تا هماره دوست بينى در نظر |
در دلت نآيد ز كين ناخوش صور |
|
|
چون كه كردى دشمنى پرهيز كن |
مشورت با يارِ مهر انگيز كن |
|
|
گفت مىدانم تو را اى بو الحسن |
كه توى ديرينه دشمن دارِ من |
|
|
ليك مردِ عاقلىّ و معنوى |
عقل تو نگذاردت كه كژ روى |
|
|
طبع خواهد تا كشد از خصم كين |
عقل بر نفس است بند آهنين |
|
|
آيد و منعش كند وا داردش |
عقل چون شحنه است در نيك و بدش |
|
|
عقل ايمانى چو شحنه عادل است |
پاسبان و حاكم شهر دل است |
|
|
همچو گربه باشد او بيدار هوش |
دزد در سوراخ باشد چو موش |
|
|
در هر آن جا كه بر آرد موش دست |
نيست گربه يا كه نقش گربه است |
|