شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٣٥ - آزاد شدن بلقيس از ملك و مست شدن او از شوق ايمان، و التفات همت او از همه ملك منقطع شدن وقت هجرت، الا از تخت
|
گر بگويم آن سبب گردد دراز |
كه چرا بودش به تخت، آن عشق و ساز |
|
|
گر چه اين كلك قلم خود بىحسى است |
نيست جنس كاتب او را مونسى است |
|
|
همچنين هر آلت پيشهورى |
هست بىجان مونس جانورى |
|
|
اين سبب را من معيّن گفتمى |
گر نبودى چشم فهمت را نمى |
|
|
از بزرگى تخت كز حد مىفزود |
نقل كردن تخت را امكان نبود |
|
|
خرده كارى بود و تفريقش خطر |
همچو اوصال بدن با همدگر |
|
|
پس سليمان گفت گر چه فى الأخير |
سرد خواهد شد بر او تاج و سرير |
|
|
چون ز وحدت جان برون آرد سرى |
جسم را با فرّ او نبود فرى |
|
|
چون بر آيد گوهر از قعر بحار |
بنگرى اندر كف و خاشاك خوار |
|
|
سر بر آرد آفتاب با شرر |
دمّ عقرب را كه سازد مستقر |
|
|
ليك خود با اين همه بر نقد حال |
جست بايد تخت او را انتقال |
|
|
تا نگردد خسته هنگام لقا |
كودكانه حاجتش گردد روا |
|
|
هست بر ما سهل و او را بس عزيز |
تا بود بر خوان حوران ديو نيز |
|
|
عبرت جانش شود آن تخت ناز |
همچو دلق و چارقى پيش اياز |
|
|
تا بداند در چه بود آن مبتلا |
از كجاها در رسيد او تا كجا |
|
ب ٨٨٧- ٨٧٣ ساز: موافقت، دل بستگى، سازش.
|
نباشم زين سپس من با تو هم راز |
نباشد آب و آتش را به هم ساز |
|
(ويس و رامين، به نقل از لغت نامه) كلك: نى.
|
نه چو معراج زمينى تا قمر |
بلكه چون معراج كلكى تا شكر |
|
٥٥٢/ ٤ (اگر كسى مدتى با چيزى انس گرفت، بريدن از آن براى وى دشوار است.) پس در دوستى و دل بستگى تنها جنسيت شرط نيست.
چشم فهم نم داشتن: كنايت از در نيافتن، فهم نكردن.
خرده كارى: فراهم آمده از تكههاى فراوان.