شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٩٩ - قصه عطارى كه سنگ ترازوى او گل سر شوى بود و دزديدن مشترى گل خوار از آن گل، هنگام سنجيدن شكر، دزديده و پنهان
نبايد: مبادا.
روى زرد: شرمسار (به خاطر خوردن گل كه در ترازوست)، و در آن تلميحى است به معنى ديگر آن كه گل خوار رويى زرد دارد.
|
گل مخور گل را مخر گل را مجو |
ز آن كه گل خوار است دائم زرد رو |
|
٢٤٢٩/ ٢ از پهلوى خود خوردن: به زيان خود كار كردن.
|
نباشى بس ايمن به بازوى خويش |
خورد گاو نادان ز پهلوى خويش |
|
(شاهنامه فردوسى، دبير سياقى، ج ١، ص ٤٠٢)[١] داستان مرد گل خوار و عطار تتميم مطلبى است كه در بيتهاى ٦٢٢ به بعد عنوان فرمود. آدمى به زيور دنيا فريفته مىشود و پى آن مىرود و اندك اندك آن را مىاندوزد و نمىداند با اين دنيا اندوزى از نعمت آخرت مىكاهد. چه نعمت دنيا و آخرت متقابلاناند هر چه بر يكى افزوده شود از ديگرى كاسته گردد.
|
مرغ ز آن دانه نظر خوش مىكند |
دانه هم از دور راهش مىزند |
|
|
كز زناى چشم حظّى مىبرى |
نه، كباب از پهلوى خود مىخورى |
|
|
اين نظر از دور چون تير است و سَم |
عشقت افزون مىشود صبر تو كم |
|
|
مال دنيا دام مرغان ضعيف |
ملك عقبى دام مرغان شريف |
|
|
تا بدين ملكى كه او دام است ژرف |
در شكار آرند مرغان شگرف |
|
|
من سليمان مىنخواهم ملكتان |
بلكه من برهانم از هر هلكتان |
|
|
كين زمان هستيد خود مملوك ملك |
مالك ملك آن كه بجهيد او ز هلك |
|
|
باز گونه اى اسير اين جهان |
نام خود كردى امير اين جهان |
|
|
اى تو بنده اين جهان محبوس جان |
چند گويى خويش را خواجه جهان |
|
ب ٦٥١- ٦٤٣ زناى چشم: نگاه شهوتناك به نامحرم كردن، ديده به آن چه حرام است دوختن.
اشارت است بدين حديث كه: «لِكل عضوٍ من بنى آدم حظُّ من الزنا فالعين زناء النظر: براى هر عضو از فرزندان آدم بهره اى از زنا است، پس (نگريستن) چشم زناى نظر
[١] - ياد آورى آقاى دكتر سجادى.