شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٣٥ - چاره انديشيدن آن ماهى نيم عاقل و خود را مرده كردن
مرگ پيش از مرگ:
|
بمير اى دوست پيش از مرگ اگر مى زندگى خواهى |
كه ادريس از چنين مردن بهشتى گشت پيش از ما |
|
(ديوان سنايى، ص ٤٩) ماهى نيم عاقل رمز متعلم بر سبيل نجات است كه بايد توان و حيلت خود را نيست انگارد و خويشتن را به خدا سپارد.
|
مرگ پيش از مرگ امن است اى فَتى |
اين چنين فرمود ما را مصطفى |
|
|
گفت مُوتُوا كُلُّكُم مِن قَبلِ أن |
يَأتِىَ المَوتُ تَمُوتُوا بِالفِتَن |
|
|
همچنان مُرد و شكم بالا فكند |
آب مىبردش نشيب و گَه بلند |
|
|
هر يكى ز آن قاصدان بس غصّه بُرد |
كه دريغا ماهى بهتر بمرد |
|
|
شاد مىشد او كز آن گفتِ دريغ |
پيش رفت اين بازيم رَستم ز تيغ |
|
|
پس گرفتش يك صياد ارجمند |
پس بر او تُف كرد و بر خاكش فكند |
|
|
غلط غطان رفت پنهان اندر آب |
ماند آن احمق همىكرد اضطراب |
|
|
از چپ و از راست مىجَست آن سَليم |
تا به جهدِ خويش برهاند گليم |
|
|
دام افكندند و اندر دام ماند |
احمقى او را در آن آتش نشاند |
|
|
بر سر آتش به پشت تابه اى |
با حماقت گشت او هم خوابه اى |
|
|
او همىجوشيد از تَفِّ سَعير |
عقل مىگفتش أَ لَم يَأتِك نَذِير؟ |
|
|
او همىگفت از شكنجه وز بلا |
همچو جان كافران قَالُوا بَلَى |
|
|
باز مىگفت او كه گر اين بار من |
وارهم زين محنتِ گردن شكن |
|
|
من نسازم جز به دريايى وطن |
آبگيرى را نسازم من سَكَن |
|
|
آب بىحد جويم و آمِن شوم |
تا ابد در امن و صحّت مىروم |
|
ب ٢٢٨٥- ٢٢٧١ فَتَى: جوان، جوانمرد.
مُوتُوا كُلُّكُم ...: همه بميريد پيش از آن كه مرگ آيد و به بلاها بميريد. اشارت است به حديثى كه ذيل بيت ٣٩٦٥/ ١ گذشت.
قاصدان: كنايت از صيادان.