شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٠٥ - ديدن درويش جماعت مشايخ را در خواب و درخواست كردن روزى حلال بىمشغول شدن به كسب و از عبادت ماندن و ارشاد ايشان او را و ميوههاى تلخ و ترش كوهى بر وى شيرين شدن به داد آن مشايخ
ديدن درويش جماعت مشايخ را در خواب و درخواست كردن روزى حلال بىمشغول شدن به كسب و از عبادت ماندن و ارشاد ايشان او را و ميوههاى تلخ و ترش كوهى بر وى شيرين شدن به داد آن مشايخ
|
آن يكى درويش گفت اندر سمر |
خضريان را من بديدم خواب در |
|
|
گفتم ايشان را كه روزى حلال |
از كجا نوشم كه نبود آن و بال |
|
|
مر مرا سوى كهستان راندند |
ميوهها ز آن بيشه مىافشاندند |
|
|
كه خدا شيرين بكرد آن ميوه را |
در دهان تو به همّتهاى ما |
|
|
هين بخور پاك و حلال و بىحساب |
بىصداع و نقل و بالا و نشيب |
|
|
پس مرا ز آن رزق نطقى رو نمود |
ذوق گفت من خِرَدها مىربود |
|
|
گفتم اين فتنه است اى ربّ جهان |
بخششى ده از همه خلقان نهان |
|
|
شد سخن از من دل خوش يافتم |
چون انار از ذوق مىبشكافتم |
|
|
گفتم ار چيزى نباشد در بهشت |
غير اين شادى كه دارم در سر نوشت |
|
|
هيچ نعمت آرزو و نآيد دگر |
زين نپردازم به حور و نيشكر |
|
|
مانده بود از كسب يك دو حَبَّهام |
دوخته در آستين جبّهام |
|
ب ٦٨٧- ٦٧٧ داد: عنايت، بخشش، دهش.
سمر: داستان، حكايت.
خضريان: جمع خضرى: منسوب به خضر. (چنان كه خضر مشكل موسى (ع) را گشود آنان هم مشكل وى را گشودند.)
|
از خضر درويش هم ميراث داشت |
در جواب شيخ همت بر گماشت |
|
٣٥١٦/ ٢ حساب: براى رعايت قافيه «حسيب» خوانده شود.