شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢١٤ - بيان آن كه حصول علم و مال و جاه بد گوهران از فضيحت اوست و چون شمشيرى است كه افتاده است به دست راه زن
طالع زايد پادشاهى دراز يابد. و چنان مولود را «صاحب قران» گويند. (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢١٣١/ ٤)
|
ليك از معنى مرغان بىخبر |
جز سليمان قرانى خوش نظر |
|
١٤٤٢/ ٥ غَزا: جنگ، جهاد با كافران.
مَجنون: كنايت از كافرى كه در صدد هجوم به مسلمانان است.
ارسلان: شير. كنايت از مرد دلير.
مار بر صحرا شتافتن: كنايت از آزار رساندن، نظير آن چه متنبّى گفته است:
|
الظُّلمُ مِن شِيَمِ النُّفُوسِ فَإِن تَجِد |
ذا عِفَّةٍ فَلِعِلَّةٍ لا يَظلِمُ |
|
(ديوان متنبّى، ج ٤، ص ٢٥٣) و براى توضيح بيشتر نگاه كنيد به: «داستان مار گير» (٩٧٦/ ٣).
حكمِ مُرّ: «مر» در لغت به معنى «تلخ» است و مولانا آن را بدين معنى هم به كار برده است، ليكن در اين بيت به معنى صريح، بىچون و چراست:
|
گفت اى شه گوش و دستم را ببر |
بينىام بشكاف و لب در حكم مُر |
|
٣٤٤/ ١
|
در زمان ابرى بر آمد ز أمر مُر |
سيل آمد گشت آن اطراف پر |
|
٢٧٨٧/ ٤ شاه در خانه بيدَق نهادن: كنايت از حرمتِ نابجا كردن.
غُمر: ناآزموده، بىتجربه.
سرور شدن احمقان: ظاهراً بر گرفته از فرمودهى على (ع) است: «عالم آن، دم از گفت بسته، و جاهل به عزت در صدر نشسته.» (نهج البلاغه، خطبه ٢) و نيز: «نادانى است كه راه جهالت پويد، كورى است كه در تاريكى گمشده خود جويد، آن چه گويد نه از روى قطع و يقين گويد.» (نهج البلاغه، خطبه ١٧)
|
چون كه حكم اندر كف رندان بود |
لاجرم ذا النّون در زندان بود ... |
|
|
چون قلم در دست غدّارى بود |
بىگمان منصور بر دارى بود |
|
|
چون سفيهان راست اين كار و كيا |
لازم آمد يَقتُلُونَ الأنبيا |
|
١٣٩١- ١٣٨٥/ ٢