شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٧٥ - قصه شاعر و صله دادن شاه و مضاعف كردن آن وزير بو الحسن نام
قصّه شاعر و صله دادن شاه و مضاعف كردن آن وزيرِ بو الحسن نام
|
شاعرى آورد شعرى پيش شاه |
بر اميد خلعت و اكرام و جاه |
|
|
شاه مُكرِم بود فرمودش هزار |
از زر سرخ و كرامات و نثار |
|
|
پس وزيرش گفت كين اندك بود |
ده هزارش هديه وا ده تا رود |
|
|
از چُنُو شاعر نُس از تو بحر دست |
ده هزارى كه بگفتم اندك است |
|
|
فقه گفت آن شاه را و فلسفه |
تا بر آمد عُشر خرمن از كفه |
|
|
ده هزارش داد و خلعت در خورش |
خانه شكر و ثنا گشت آن سرش |
|
|
پس تفحّص كرد كين سعى كه بود |
شاه را اهلِيَّت من كى نمود؟ |
|
|
پس بگفتندش فلانُ الدين وزير |
آن حسن نام و حسن خلق و ضمير |
|
|
در ثناى او يكى شعرى دراز |
بر نبشت و سوى خانه رفت باز |
|
|
بىزبان و لب همان نَعماى شاه |
مدح شه مىكرد و خلعتهاى شاه |
|
ب ١١٦٤- ١١٥٥ نُس: اين واژه در فرهنگها به معنى گوناگون آمده: پوز، هوش، عقل، شعور. جز معنى نخست كه در شعر مهستى، سنايى، و شمس فخرى به كار رفته است ديگر معنىها زاده حدس و گمان است و ظاهراً از همين بيت و بيتى ديگر از مثنوى گرفته شده.
مرحوم دهخدا به سليقه خود «نُس» را در بيت مورد بحث «هنوز» و در بيت ٣١٤٨/ ٤ «مال و دارايى» معنى كرده كه البته حدس است و گمان، و با ديگر مورد استعمال اين كلمه سازوار نيست. در مثنوى (چاپ علاء الدولة) «نُس» در اين بيت به «پَس» و در بيت ٣١٤٨/ ٤ به «ضمير» تبديل شده. هر چند فرهنگ نويسها براى «نُس» چند معنى نوشتهاند اما چنان كه نوشتيم جز براى يك يا دو معنى شاهدى ديده نمىشود و آن «پوز» و «دهان» است.
در ترجمه آيههاى قرآن كريم كه معمولًا مترجمان دقت بيشترى به كار مىبرند