شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١١٣ - سبب هجرت ابراهيم ادهم قدس الله سره و ترك ملك خراسان
بانگ رباب: رباب از آلتهاى موسيقى است و با چوبك زدن مناسبتى ندارد. امّا قصد مولانا بيان نكته اى مهم است و آن اينكه وى چنان به حق مشغول بود كه آلات موسيقى او را به خود مشغول نمىكرد و اگر گوش به بانگ رباب مىنهاد براى اين بود كه بانگ لطيف او وى را به عالم روحانى برد و به ياد خدا اندازد چنان كه گفتهاند: «اندر كل ملكت هيچ متحرك ساكن نشود و هيچ ساكن متحرك نگردد الّا به حركتى كه خداوند تعالى اندر وى بيافريند.» (كشف المحجوب، ص ١٢٩) ناقور: شاخ كه در آن دمند، صور. در قرآن كريم است: فَإِذا نُقِرَ فِي النَّاقُورِ. (مدثر، ٨) هنگامى كه در صور دميده شود (آوازهايى كه در اين جهان از سرنا و دهل و جز آن بر مىآيد نشانهاى از ناقور كل است).
گرفتن لحنها از ادوار چرخ: در علم ادوار آمده است كه موسيقى را از دور افلاك گرفتهاند دوازده مقام در مقابل دوازده برج و هفت آواز مقابل هفت سياره، بيست و چهار شعبه مقابل بيست و چهار ساعت و چهل و هشت تركيب، مقابل چهل و هشت هفته سال.
|
بانگ گردشهاى چرخ است اين كه خلق |
مىسرايندش به طنبور و به حلق |
|
|
مؤمنان گويند كآثار بهشت |
نغز گردانيد هر آواز زشت |
|
|
ما همه اجزاى آدم بودهايم |
در بهشت آن لحنها بشنودهايم |
|
|
گر چه بر ما ريخت آب و گِل شكى |
يادمان آمد از آنها چيزكى |
|
|
ليك چون آميخت با خاك كرب |
كى دهند اين زير و اين بم آن طرب |
|
|
آب چون آميخت با بول و كميز |
گشت ز آميزش مزاجش تلخ و تيز |
|
|
چيزكى از آب هستش در جسد |
بول گيرش آتشى را مىكشد |
|
|
گر نجس شد آب، اين طبعش بماند |
كآتش غم را به طبع خود نشاند |
|
|
پس غذاى عاشقان آمد سماع |
كه در او باشد خيال اجتماع |
|
|
قوّتى گيرد خيالات ضمير |
بلكه صورت گردد از بانگ و صفير |
|
|
آتش عشق از نواها گشت تيز |
آن چنان كه آتش آن جَوز ريز |
|
ب ٧٤٣- ٧٣٣ لحن: آواز.