شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٠ - قصه مسجد اقصى و خروب و عزم كردن داود
قصه مسجد اقصى و خرّوب و عزم كردن داود ٧ پيش از سليمان ٧ بر بناى آن مسجد
|
چون در آمد عزم داودى به تنگ |
كه بسازد مسجد اقصى به سنگ |
|
|
وحى كردش حق كه ترك اين بخوان |
كه ز دستت بر نيايد اين مكان |
|
|
نيست در تقدير ما آن كه تو اين |
مسجد اقصى بر آرى اى گزين |
|
|
گفت جرمم چيست اى داناى راز |
كه مرا گويى كه مسجد را مساز |
|
|
گفت بىجرمى تو خونها كرده اى |
خون مظلومان به گردن برده اى |
|
|
كه ز آواز تو خلقى بىشمار |
جان بدادند و شدند آن را شكار |
|
|
خون بسى رفته است بر آواز تو |
بر صداى خوب جان پرداز تو |
|
|
گفت مغلوب تو بودم مست تو |
دست من بر بسته بود از دست تو |
|
|
نه كه هر مغلوب شه مرحوم بود |
نه كه المغلوب كالمعدوم بود |
|
ب ٣٩٥- ٣٨٧ قصه مسجد اقصى: آن چه در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى از حيلة الأولياء و تفسير ابو الفتوح رازى آمده با آن چه در عهد عتيق است جزئى اختلاف دارد در اينجا داستان را از عهد عتيق مىآورم:
داود سليمان را گفت در دل من بود كه خانه اى به نام پروردگار بسازم، امّا كلام پروردگار چنين بود كه تو خونهاى بسيار ريختى و جنگهاى بزرگ كردى پس خانه اى به نام من مساز، چه تو پيش روى من خونهاى بسيار بر زمين ريختى. تو را پسرى زايد كه وى را راحتى باشد و من او را از همه دشمنانش كه پيرامون اويند آسوده گردانم. نام او سليمان است. در روزگار او در اسرائيل سلامت و آرامش قرار دهم و او خانه اى به نام من مىسازد. (ترجمه از اخبار ايام اول، فصل ٢٢، آيه ٦- ١٠) امّا مجلسى از عقائد صدوق آرد: «هر روز در محراب داود گياهى روييدى و گفتى