شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٩١ - قصه شكايت استر با شتر كه من بسيار در رو مىافتم در راه رفتن، تو كم در روى مىآيى اين چراست و جواب گفتن شتر او را
|
تو ز اولاد زنايى بىگمان |
تير كژ پرّد چو بَد باشد كمان |
|
ب ٣٤٠٥- ٣٣٩٠ سر بلند: شتر را گردن دراز است و دور را تواند ديد و استر را نه. بدين رو استر به زير مىنگرد.
بينش عالى: دور را ديدن، و در اين بيت كنايت از «روشنى دل» است به نورى كه خدا در آن مىنهد.
گَو: ژرفى. گودال.
توه توه: تو به تو، لا به لا.
صدر اجل: ظاهراً اشارت به زيد است كه داستان او در دفتر نخست بيت ٣٥٠٠ آغاز شد و نيز اولياى خدا كه «يَنظُرون بِنُورِ اللَّه» اند. و مىتوان گفت اشارت است به فرمودهى رسول در جنگ خندق كه چون كلنگ بر زمين زد برق پديد گشت و او فرمود در روشنى اين برق فتح شرق و شمال را ديدم و جمله بعد از بيست سال مؤيد اين نظر است.
مغربى و مشرقى: همه مردم جهان. (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٥٤١- ٣٥٢٨/ ١) سَكن: مسكن. جا.
|
مسكن يار است و شهر شاه من |
پيش عاشق اين بود حبّ الوطن |
|
٣٨٠٦/ ٣ حبّ الوطن: ديده او وطن نور الهى است كه با آن نور خو گرفته است، چنان كه آدمى با وطن خود.
خواب ديدن يوسف: اشارت است به آيه: إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي ساجِدِينَ: من يازده ستاره و آفتاب و ماه را ديدم، برايم سجده كنان. (يوسف، ٤) سر بر كردن: آشكار شدن. به حقيقت پيوستن. «چون برادران يوسف همراه يعقوب نزد او شدند او را سجده كردند يوسف گفت پدرم اين تاويل خواب من است كه در پيش ديدم.» (يوسف، ١٠٠)