شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٤٤
لا شرقية: اشارت است به قرآن كريم: لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ. (نور، ٣٥) تعلق احمد به جسم: جسم رسول ٦ را به روح بزرگ او تعلقى بود و آن تغييرها در جسم پديد مىآيد، نه در روح. آن چه از ديدن جبرئيل وحشت كرد و بىهوش شد جسم او بود نه روح بزرگ او.
نتوانم: بايد «نتانم» خوانده شود.
روبه: استعارت از جسم.
خفته بودن شير جان: استعارت از توجه آن حضرت به جسم. اينكه گفته شد خفته بود، حالت ظاهر اوست و گر نه روح او را خواب نيست كه: «تَنَامُ عَينَاىَ وَ لَا يَنَامُ قلبى.» (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٥٣٥/ ٢) تُربُد: بيخ رستنى است كه خوردن آن اسهال آورد.
كَفّ احمد: «كف» استعارت از جسم.
نظر: نگريستن به جبرئيل.
مخدوش گشتن: كنايت از در افتادن به بىهوشى.
بحر: استعارت از روح. (با نگاهى كه رسول ٦ به جبرئيل كرد، در آن حالت كه به صورت حقيقى آشكار شده بود، آن چه دچار بىهوشى گشت جسم او بود نه روح او و روح او در اثر ارتباطى كه به جسم داشت دچار همان حالت شد.) مه: استعارت از رسول ٦.
مُعطى: بخشنده.
آن چه فيض مىرساند و نور هدايت پراكنده مىگرداند، روح احمد است نه جسم او.
اگر جسم، از كار بيفتد باكى نيست. در آن دم جان احمد را توجه به عالم ديگر بود و آن تغير در جسم پديد گرديد. چنان كه سعدى گويد: وقتى چنين كه فرمود به جبرئيل و ميكائيل نپرداختى و ديگر وقت با حفصه و زينب ساختى.
چنان كه نوشته شد در اين داستان جاى گفت و گوست و بدين صورت پذيرفتنى نيست، مولانا از آن تصويرى عارفانه بلكه شاعرانه به نظم كشيده تا حقيقتى را كه خواهد بيان كند.
|
احمد ار بگشايد آن پرّ جليل |
تا ابد بىهوش ماند جبرئيل |
|