شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٤٥
|
چون گذشت احمد ز سدره و مِرصدش |
وز مقام جبرئيل و از حَدش |
|
|
گفت او را هين بپر اندر پيم |
گفت رو رو من حريف تو نيم |
|
|
باز گفت او را بيا اى پرده سوز |
من به اوج خود نرفتستم هنوز |
|
|
گفت بيرون زين حَد اى خوش فرّ من |
گر زنم پرّى بسوزد پرّ من |
|
|
حيرت اندر حيرت آمد اين قصص |
بىهشى خاصگان اندر اخص |
|
|
بىهشىها جمله اينجا بازى است |
چند جان دارى كه جان پردازى است |
|
|
جبرئيلا گر شريفى و عزيز |
تو نه اى پروانه و نه شمع نيز |
|
|
شمع چون دعوت كند وقت فروز |
جان پروانه نپرهيزد ز سوز |
|
ب ٣٨٠٧- ٣٧٩٩ پرّ جليل گشودن: استعارت از نشان دادن عظمت و رتبتى كه خدا بدو عنايت كرده است.
سدره: نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٧٧٨/ ٢.
مرصد: (به كسر ميم) ضبط نسخه اساس است. و مرصد، نردبان بود: «جبرئيل گفت يا محمد ٦ هين كه معراج فرو گذاشتند. برخاستم نردبانى ديدم از نور از زر سرخ بافته به جواهر و يواقيت مرصع، پايههاى آن از نور مانند نقره سپيد.» (قصص قرآن سور آبادى، ص ١٩٧) پرده سوز: بردارنده حجاب.
سوختن پر: اشارت است بدان چه در داستان معراج آمده است:
از آن جا بگذشتم تا به سدرة المنتهى رسيدم و آن درختى است كه آن را منتهى گويند زيرا كه منتهى فرشتگان تا آن جاست. هيچ فرشته مقرب را از آن جا فراتر راه نيست. چون آن جا رسيدم جبرئيل بايستاد. گفتم چرا فراتر نيايى؟ گفت يا محمد مرا اين مفرماى: «وَ ما مِنَّا الّا لَهُ مَقَامٌ مَعلُومٌ.» از اينجا اگر به قدمى فراتر آيم سوخته گردم. (قصص قرآن سور آبادى، ص ٢٠٢)
|
تو مرا بگذار زين پس پيش ران |
حدّ من اين بود اى سلطان جان |
|
١٠٦٧/ ١ بىهشى خاص در اخص: اشارت است به رتبت پيمبران، خاصه رسول اكرم و فرشتگان مقرب كه خاصاند فرمود: «لِى مَعَ اللَّهِ وَقتٌ لَا يَسَعُنِى فِيهِ ملكٌ مُقَرَّبٌ وَ لَا نَبِىٌ مُرسَلٌ.»