شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٤٣
آن را به هيبت پادشاهان براى عام يا خاص همانند مىكنند.
|
اندر احمد آن حسى كو غارب است |
خفته اين دم زير خاك يَثرب است |
|
|
و آن عَظيمُ الخلقِ او كآن صفدر است |
بىتغيُّر مَقعَدِ صِدق اندر است |
|
|
جاى تغييرات، اوصاف تن است |
روح باقى آفتابى روشن است |
|
|
بىز تغييرى كه لَا شَرقيَّةٌ |
بىز تبديلى كه لَا غَربِيَّةٌ |
|
|
آفتاب از ذرّه كى مدهوش شد |
شمع از پروانه كى بىهوش شد |
|
|
جسم احمد را تعلّق بُد بد آن |
اين تغيّر آنِ تن باشد بدان |
|
|
همچو رنجورىّ و همچون خواب و درد |
جان از اين اوصاف باشد پاك و فرد |
|
|
خود نتوانم ور بگويم وصفِ جان |
زلزله افتد در اين كون و مكان |
|
|
روبهش گر يك دمى آشفته بود |
شير جان مانا كه آن دم خفته بود |
|
|
خفته بود آن شير كز خواب است پاك |
اينت شير نرمسار سهمناك |
|
|
خفته سازد شير خود را آن چنان |
كه تمامش مُرده دانند اين سگان |
|
|
ور نه در عالم كه را زَهره بدى |
كه ربودى از ضعيفى تُربُدى |
|
|
كفّ احمد ز آن نظر مخدوش گشت |
بحر او از مهر كف پُر جوش گشت |
|
|
مه همه كف است مُعطى نور پاش |
ماه را گر كف نباشد گو مباش |
|
ب ٣٧٩٨- ٣٧٨٥ حس: كنايت از جسم و آثار جسمانى.
غارب: پنهان. نهان از ديدهها.
يثرب: نام مدينه معظمه، پيش از هجرت رسول اكرم ٦ بدان شهر.
عَظيمُ الخُلق: روح بزرگ. روح والاى آن حضرت.
|
تن بخفته نور تو بر آسمان |
بهر پيكار تو زه كرده كمان |
|
١٢١٢/ ٣ مَقعد صدق: گرفته از قرآن كريم است: فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ: در نشستگاهى نزد خداى مقتدر قادر. (قمر، ٥٥) از امام صادق (ع) نقل است: «بهشت را مَقعدِ صدق ناميدهاند، چون هر كس در سرور و نعمتى بود، روزى از آن زايل شود، مگر آن كه در نعيم بهشت باشد.» (كشف الاسرار، ج ٩، ص ٣٩٧)