شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٠٧ - نيت كردن او كه اين زر بدهم بد آن هيزم كش چون من روزى يافتم به كرامات مشايخ، و رنجيدن آن هيزم كش از ضمير و نيت او
نيّت كردن او كه اين زر بدهم بد آن هيزم كش چون من روزى يافتم به كرامات مشايخ، و رنجيدن آن هيزم كش از ضمير و نيّت او
|
آن يكى درويش هيزم مىكشيد |
خسته و مانده ز بيشه در رسيد |
|
|
پس بگفتم من ز روزى فارغم |
زين سِپَس از بهرِ رزقم نيست غم |
|
|
ميوه مكروه بر من خوش شده است |
رزقِ خاصى جسم را آمد به دست |
|
|
چون كه من فارغ شدستم از گلو |
حبّه چند است اين بدهم بدو |
|
|
بدهم اين زر را بدين تكليف كَش |
تا دو سه روزك شود از قوت خوش |
|
ب ٦٩٢- ٦٨٨ نيت كردن او: در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى (ص ١٣٤) داستان حسن بصرى را نظير اين حكايت دانستهاند كه گويد به عبادان سياهى در خرابهها بود روزى چيزى از بازار خريدم و خواستم بدو دهم اشارتى كرد و سنگ و كلوخهاى خرابه زر شد.
مكروه: ناخوش، ترش.
گلو: كنايت از انديشه شكم.
تكليف كش: رنجبر، زحمت كش.
هديه اى كه رسولان ملكه سبا آورده بودند برابر سليمان چون زر آن درويش در ديده هيزم كش بود.
|
خود ضميرم را همىدانست او |
ز آن كه سمعش داشت نور از شمعِ هُو |
|
|
بود پيشش سِرِّ هر انديشه اى |
چون چراغى در درون شيشه اى |
|
|
هيچ پنهان مىنشد از وى ضمير |
بود بر مضمونِ دلها او امير |
|
|
پس همىمُنگيد با خود زيرِ لب |
در جواب فكرتم آن بو العجب |
|
|
كه چنين انديشى از بهر ملوك |
كَيفَ تَلقَى الرِّزقَ إِنْ لَم يَرزُقُوك |
|
|
من نمىكردم سخن را فهم ليك |
بر دلم مىزد عتابش نيك نيك |
|