شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٢١ - باقى قصه موسى
اسكيزه: سكيزه: جفته.
ابداع: پديد آمدن، آفريده شدن.
دنيا همچون خواب بودن: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٤١٦- ٤١٢/ ١.
چندين شهر: مرحلههايى كه روح در سير مِن اللَّه إلَى الخَلق پيموده.
بُخش: سوراخ.
سر از بُخش راز برون آوردن: از راز آگاه شدن.
أوّل و آخر: مبدا و منتهاى سير نزولى و صعودى. بخصوص كه در سير نزولى خود مرحلههايى طى كرده است و هنوز قوت ادراك او بدان پايه نيست كه گرد شبهت را از خود بزدايد و رياضتى نكشيده تا ضمير او را صافى سازد چنان كه حقيقت را ببيند. موسى (ع) به امر خدا دعا كرد تا صحراى ايشان سبز شد و نعمت بر آنان تازه گرديد.
اما طبيعت اين دسته از آفريدگان چنين است كه به هنگام سختى رو به خدا مىآرند و دست به دعا بر مىدارند و چون از بلا رستند فراموش مىكنند كه: إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً وَ إِذا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعاً. (معارج، ٢٠- ٢١) نفس آدمى چنين است بايد آن را در بند داشت و گر نه سر به طغيان خواهد برداشت كه: إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى. أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى. (علق، ٦- ٧) نكته ديگر اينكه روح از عالمى ديگر است كه سيرها كرده تا از آن عالم بدين عالم رسيده و در تن جاى گرفته. اين عالم (چنان كه در مطاوى مثنوى آمده) نسبت به عالم آخرت همچون خواب است نسبت به بيدارى. چنان كه خفته در خواب اگر خود را در شهرى بيند آن را مسكن هميشگى خود مىپندارد روح هم چون از آن عالم بريده و در اين عالم در تن جاى گرفته اين تن را مسكن مألوف پندارد. و توضيح بيشتر در بيتهاى آينده است.