شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٨٥ - مشورت كردن فرعون با ايسيه در ايمان آوردن به موسى
كلك: كَل كچل+ كاف تصغير. «فرعون اشقر اللّون بود بسان بقر احمر، و ازرق بود و كوتاه قامت.» (تاريخ حبيب السير، ج ١، ص ٩٠) و در آن اشارتى است به گذشته فرعون كه در گمراهى و طغيان، صرف شده و دعوت موسى او را همچون كلاهى است كه آن كلى را مىپوشاند بلكه نور بر سر او مىفشاند.
افتقاد كردن: دل جويى نمودن. (دعوت موسى تو را، همچون دل جويى است كه خدا از ابليس كند. او مىخواهد تو را از گمراهى برهاند.) زهره ندريدن: كنايت از نمردن. (اگر از شوق پذيرفتن دعوت موسى جان مىدادى رستگارى هر دو جهان مىيافتى.)
|
زَهره اى كز بَهره حق بر درد |
چون شهيدان از دو عالم بر خورد |
|
|
غافلى هم حكمت است و اين عَمَى |
تا بماند ليك تا اين حد چرا؟ |
|
|
غافلى هم حكمت است و نعمت است |
تا نپرّد زود سرمايه ز دست |
|
|
ليك نى چندان كه ناسورى شود |
زهرِ جان و عقل رنجورى شود |
|
|
خود كه يابد اين چنين بازار را |
كه به يك گُل مىخرى گلزار را |
|
|
دانه اى را صد درختستان عوض |
حبّه اى را آمدت صد كان عوض |
|
|
كَانَ لِلَّه دادن آن حبَّه است |
تا كه كَانَ اللَّه لَهُ آيد به دست |
|
|
ز آن كه اين هُوىِ ضعيف بىقرار |
هست شد ز آن هُوىِ ربِّ پايدار |
|
|
هوى فانى چون كه خود فا او سپرد |
گشت باقى دائم و هرگز نمرد |
|
|
همچو قطره خائف از باد و ز خاك |
كه فنا گردد بدين هر دو هلاك |
|
|
چون به اصل خود كه دريا بود جَست |
از تفِ خورشيد و باد و خاك رَست |
|
|
ظاهرش گم گشت در دريا و ليك |
ذات او معصوم و پا بر جا و نيك |
|
ب ٢٦١٧- ٢٦٠٦ چون شهيدان: اشارت است به قرآن كريم: وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً. (آل عمران، ١٦٩) (آن كه در راه حق جان دهد زنده جاويد است.) غافلى و عمى:
|
استُنِ اين عالم اى جان غفلت است |
هوشيارى اين جهان را آفت است |
|
٢٠٦٦/ ١