شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٨٥ - بيان آن كه يا ايها الذين آمنوا لا تقدموا بين يدى الله و رسوله
|
سخن او بَرد تو را به بهشت |
ادب او رهاندت ز كنشت |
|
|
پى او گير تا سرى گردى |
خرزيى زود جوهرى گردى |
|
(حديقة الحقيقة، ص ٢٠٤) انقياد: پيروى كردن، فرمانبردارى.
مسخ گرديدن: مبدل گشتن. (دعوى كامل بودنت موجب مىشود استعداد پذيرفته شدن هم از تو گرفته شود.) موزه دوزى: كنايت از تعليم و شاگردى كردن.
پاره دوز شدن: كنايت از درماندن و راه به جايى نبردن. و ناچار به اندك دانش (عقل جزوى) بسنده كردن.
كهنه دوزان: مبتديان كه با فرا گرفتن اندكى از معرفت دعوى ارشاد مىكنند، و ديگران را گمراه مىسازند.
العقل عقال: خرد (چون) پاى بند است. (مثلى است.) آن مرد مفلسف: گفتهاند فخر رازى در بستر مرگ مىگفت:
|
نِهَايَةُ ادراكِ العُقُولِ عِقالٌ |
وَ أكثَرُ سَعىِ العَالِمِين ضَلَالٌ |
|
(پايان دريافت خردها [همچون] پاى بند است و بيشتر كوشش دانايان گمراهى است.) در حاشيه مثنوى (چاپ كانپور) از گفته بحر العلوم آرد كه ابو على سينا در پايان زندگى مىگفت: ابو على از اين جهان مفلس و جاهل مىرود.
بىغرض: از روى راستى، به حقيقت.
منم كشتى: اشارت است به حديث معروف نبوى: «مَثَلُ أهلِ بَيتِي كَمَثَلِ سَفِينَةِ نُوحٍ.»
|
بهر اين فرمود پيغمبر كه من |
همچو كشتىام به طوفان زمن |
|
٥٣٧/ ٤ مضمون اين بيتها ارشادى است جويندگان حقيقت را كه فريفتهى خرد خود نشوند و از فلسفه و علمهاى صورى كشف حقيقت را نجويند، بلكه تسليم استاد كامل الهى گردند و گر نه آن اندك روشنى درونشان هم خاموش خواهد شد و به فرمودهى مولانا مسخ خواهند گشت.
|
روح مىبردت سوى چرخ برين |
سوى آب و گل شدى در اسفلين |
|