شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٧٨ - غره شدن آدمى به ذكاوت و تصويرات طبع خويشتن و طلب ناكردن علم غيب كه علم انبياست
غرّه شدن آدمى به ذكاوت و تصويرات طبع خويشتن و طلب ناكردن علم غيب كه علم انبياست
|
ديدم اندر خانه من نقش و نگار |
بودم اندر عشق خانه بىقرار |
|
|
بودم از گنج نهانى بىخبر |
ور نه دستنبوى من بودى تبر |
|
|
آه گر دادِ تَبَر را دادمى |
اين زمان غم را تبرّا دادمى |
|
|
چشم را بر نقش مىانداختم |
همچو طفلان عشقها مىباختم |
|
|
پس نكو گفت آن حكيمِ كاميار |
كه تو طفلى خانه پُر نقش و نگار |
|
|
در الهى نامه بس اندرز كرد |
كه بر آر از دودمان خويش گرد |
|
ب ٢٥٦٦- ٢٥٦١ خانه: استعارت از جسم.
نقش و نگار: زيبايىهاى ظاهرى جسم، از جوانى و لذتهاى آن. و در آن تلميحى است به قرآن كريم: زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ ما كانُوا يَعْمَلُونَ. (انعام، ٤٣) بعض شارحان نقش و نگار را ذكاوت و ادراكهاى عقلى معنى كردهاند.
دستنبو: گلوله مانندى از مادههاى خوشبو كه بر دست مىگرفتند و گهگاه مىبوييدند.
شَمّامَه. سپس به ميوه اى كوچك هندوانه مانند، كه بويى خوش دارد گفته شد.
تبر: استعارت از رياضت و مجاهدت.
تبرّا: دورى كردن، پاك شدن، شفا يافتن.
غم را تبرّا دادن دور ساختن آن. از غم رستن.
حكيم كاميار: مقصود سنايى است.
|
در جهانى چه بايدت بودن |
كه به پنگان توانش پيمودن |
|
|
چيست دنيا سراى آفت و شر |
چون كليدان ز اولى به دو در |
|
|
هست چون مار گرزه دولت دهر |
نرم و رنگين و از درون پر زهر |
|