شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٨٨ - قصه باز پادشاه و كمپير زن
تتماج و فطير رمز لذتهاى اين جهان است. و باز اسپيد رمز عارف حق بين است.
چون به چشم دل فراخى جهان غيبى را مىبيند در اشتياق رسيدن بدان اشك شوق مىريزد و آزار كمپير را كه رمز شيفته دنياست و چشم تنگش جز خوردنىهاى پست چيزى نمىبيند، به هيچ مىشمارد و مىداند كه آن چه در راه حق مىدهد بيشتر از آن را بدو خواهند داد. بدين رو شكيبايى پيش مىگيرد و زبان به نفرين كمپيران نمىگشايد.
|
چشم ما زاغَش شده پر زخمِ زاغ |
چشم نيك از چشم بد با دَرد و داغ |
|
|
چشم دريا بسطتى كز بسطِ او |
هر دو عالم مىنمايد تارِ مو |
|
|
گر هزاران چرخ در چشمش رود |
همچو چشمه پيشِ قلزم گُم شود |
|
|
چشم بگذشته از اين محسوسها |
يافته از غيب بينى بوسها |
|
|
خود نمىيابم يكى گوشى كه من |
نكته اى گويم از آن چشمِ حسن |
|
|
مىچكيد آن آبِ محمود جليل |
مىربودى قطرهاش را جبرئيل |
|
|
تا بمالد در پر و منقار خويش |
گر دهد دستوريش آن خوب كيش |
|
|
باز گويد خشم كمپير ار فروخت |
فرّ و نور و علم و صبرم را نسوخت |
|
|
بازِ جانم باز صد صورت تَند |
زخم بر ناقه نه بر صالح زَند |
|
|
صالح از يك دم كه آرد با شكوه |
صد چنان ناقه بزايد متن كوه |
|
|
دل همىگويد خموش و هوش دار |
ور نه درّانيد غيرت پود و تار |
|
|
غيرتش را هست صد حلم نهان |
ور نه سوزيدى به يك دم صد جهان |
|
ب ٢٦٥٠- ٢٦٣٩ ما زاغ: بر نگشته (از حق)، به يك سو نشده. (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٩٥٤/ ١) زخم زاغ: استعارت از طعن بد مردم دنيا پرستِ بد طينت.
چشم دريا بسطت: به وسعت دريا. چشمى كه عالم غيب را تواند ديد. چشم حقيقت بين.
|
وَ مِن مَطلَعِى نُورُ البَسيِطِ كَلَمحَةٍ |
وَ مِن مَشرَعِى بَحرُ المُحيطِ كَقَطرَةٍ |
|
(ديوان ابن فارض، ص ٩٠) (نور بسيط همچون درخششى از نور من است و درياى محيط قطره اى از آبشخورم.) بوس: استعارت از عنايتهاى غيبى. بينى بوس: استعارت از نوازش.
آب محمود: بعض شارحان از جمله انقروى آن را «علم لدنى» معنى كردهاند. ولى ظاهراً