شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٩٣ - قصه آن زن كه طفل او بر سر ناودان غيژيد و خطر افتادن بود و از على كرم الله وجهه چاره جست
قوّتى است كه با داشتن آن از فرشته برترند، و آن قوّه عصمت است، خود دارى از شهوت با قدرت بر ارتكاب آن. چنين قوّه در فرشته نيست. پيمبران چون جسمِ خاكى را رها كردند، در عالم ملكوت به سر مىبرند نه تنها عيسى و ادريس كه همه پيمبران چنين رتبتى دارند. چنان كه پيمبران در عصمت جنس فرشتهاند، كافران در نافرمانى جنس شيطاناند، و يكى از نشانههاى اين جنسيت حسد است كه در ابليس بود و آدم را سجده نكرد. آنان بر اولياى حق كه از جانب خدا موهبتى يافتهاند حسد مىبرند. چون مىخواهند همه چون خودشان تاريك دل باشند.
|
خاصيت بنهاده در كفِّ حَشيش |
كو زمانى مىرَهاند از خوديش |
|
|
خواب را يزدان بد آن سان مىكند |
كز دو عالم فكر را بر مىكَند |
|
|
كرد مجنون را ز عشق پوستى |
كو بنشناسد عدو از دوستى |
|
|
صد هزاران اين چنين مىدارد او |
كه بر ادراكاتِ تو بگمارد او |
|
|
هست مىهاى شقاوت نفس را |
كه ز رَه بيرون برد آن نحس را |
|
|
هست مىهاى سعادت عقل را |
كه بيابد منزلِ بىنقل را |
|
|
خيمه گردون ز سر مستىّ خويش |
بر كند ز آن سو بگيرد راه پيش |
|
|
هين به هر مستى دلا غرّه مشو |
هست عيسى مست حق خر مست جو |
|
|
اين چنين مى را بجو زين خُنبها |
مستىاش نبود ز كوته دُنبها |
|
|
ز آن كه هر معشوق چون خُنبى است پُر |
آن يكى دُرد و دگر صافى چو دُر |
|
|
مَى شناسا! هين بچش با احتياط |
تا ميى يابى منزّه ز اختلاط |
|
|
هر دو مستى مىدهندت ليك اين |
مستىات آرد كشان تا ربِّ دين |
|
|
تا رهى از فكر و وسواس و حيل |
بىعقال اين عقل در رَقصُ الجَمَل |
|
|
انبيا چون جنس روحاند و ملك |
مر ملك را جذب كردند از فلك |
|
|
باد جنس آتش است و يار او |
كه بود آهنگِ هر دو بر عُلُو |
|
|
چون ببندى تو سرِ كوزه تهى |
در ميان حوض يا جويى نهى |
|
|
تا قيامت آن فرو نايد به پست |
كه دلش خالى است و در وى باد هست |
|
|
ميل بادش چون سوى بالا بود |
ظرف خود را هم سوى بالا كشد |
|
|
باز آن جانها كه جنسِ أنبياست |
سوى ايشان كش كشان چون سايههاست |
|