شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٩ - قصه آن صوفى كه زن خود را با بيگانهاى بگرفت
|
بانگ زد آن دزد كاى مير ديار |
اوّلين بار است جرمم زينهار |
|
|
گفت عمّر حاش للّه كه خدا |
بار اوّل قهر بارد در جزا |
|
|
بارها پوشد پى اظهار فضل |
باز گيرد از پى اظهار عدل |
|
|
تا كه اين هر دو صفت ظاهر شود |
آن مبشّر گردد اين منذر شود |
|
ب ١٧٠- ١٦٤ پشيمان: صفت است كه در معنى مصدرى به كار رفته است. (پشيمانى) مير ديار: امير كشور. (در بار نخست، دست دزد بريده مىشود و در بار دوم دست و يك پا.) حاش للّه: معاذ اللَّه، نه چنين است.
|
بارها زن نيز اين بد كرده بود |
سهل بگذشت آن سهلش مىنمود |
|
|
آن نمىدانست عقل پاى سست |
كه سبو دائم ز جو نايد درست |
|
|
آن چنانش تنگ آورد آن قضا |
كه منافق را كند مرگ فجا |
|
|
نه طريق و نه رفيق و نه امان |
دست كرده آن فرشته سوى جان |
|
|
آن چنان كين زن در آن حجره جفا |
خشك شد او و حريفش ز ابتلا |
|
ب ١٧٥- ١٧١ عقل پاى سست: تعبيرى است از زن (زن كم خرد) سبو و جو: مثلى است رائج: سبو هميشه از آب سالم برون نمىآيد، كار هميشه بر وفق مراد نيست.
|
همه كس راز دارى را نشايد |
درست از آب هر كوزه نيايد |
|
(ناصر خسرو)
|
نبايد كه ما را شود كار سست |
سبو نايد از آب دائم درست |
|
(نظامى، امثال و حكم) مرگ فجا: مرگ ناگهانى كه در آن مجال توبه براى گنهكار نيست، و در حديث است:
«موت الفجأة راحة المؤمن و حسرة الكافر.» (بحار الانوار، ج ٧٤، ص ٥٤، از مكارم الاخلاق)
|
گفت صوفى با دل خود كاى دو گبر |
از شما كينه كشم ليكن به صبر |
|
|
ليك نادانسته آرم اين نفس |
تا كه هر گوشى ننوشد اين جرس |
|