شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧٩ - قصه آغاز خلافت عثمان رضى الله عنه و خطبه وى در بيان آن كه ناصح فعال به فعل به از ناصح قوال به قول
|
صد اثر در كانها از اختران |
مىرساند قدرتش در هر زمان |
|
|
اختر گردون ظلم را ناسخ است |
اختر حق در صفاتش راسخ است |
|
|
چرخ پانصد ساله راه اى مستعين |
در اثر نزديك آمد با زمين |
|
|
سه هزاران سال و پانصد تا زحل |
دم بدم خاصيّتش آرد عمل |
|
|
درهمش آرد چو سايه در اياب |
طول سايه چيست پيش آفتاب |
|
|
وز نفوس پاك اختروش، مدد |
سوى اخترهاى گردون مىرسد |
|
|
ظاهر آن اختران قوّام ما |
باطن ما گشته قوّام سما |
|
ب ٥١٩- ٥٠٩ دستش كجا: نظير: «چه نسبت خاك را با عالم پاك.» خاله را ...: نظير: «اگر خالهام ريش داشت آقا دائيم بود.» (امثال و حكم) ار بو بدى: اگر چنين بود.
از زبان تا چشم ...: در آن چه شنوند گمان دروغ رود و در آن چه بينند نه.
على (ع) فرمايد: «ميان حق و باطل جز چهار انگشت نيست. از او پرسيدند معنى اين سخن چيست. انگشتان خود را فراهم آورد و برداشت ميان ديده و گوش گذاشت سپس گفت باطل آن است كه بگويى شنيدم و حق آن است كه بگويى ديدم.» (نهج البلاغه، خطبه ١٤١) و فاصله ميان مشاهدت مردمى كه به ديده حس مىبينند و اولياى خدا كه به ديده غيب مىنگرند صد هزاران سال راه است.
اثر اختران در كانها:
|
زرّ و نقره گر نبودندى نهان |
پرورش كى يافتندى زير كان |
|
١٧٨/ ١ ظُلَم: جمع ظلمت: تاريكى.
ناسخ: بردارنده، از ميان برنده.
اختر حق: كنايت از ولى خدا.
راسخ: پايدار، ثابت.
|
اختراناند از وراى اختران |
كه احتراق و نحس نبود اندر آن |
|
٧٥٤/ ١