شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧٧ - قصه آغاز خلافت عثمان رضى الله عنه و خطبه وى در بيان آن كه ناصح فعال به فعل به از ناصح قوال به قول
عثمان چنان كرد بعضى گفتند امروز شر زاده شد. عثمان مردى شرمگين بود، سخن بر او بسته گرديد مدتى دراز نشست و هيچ نمىگفت، سپس گفت ابو بكر و عمر براى چنين جاى گفتار آماده كرده بودند شما به امام عادل نيازمندتريد تا امام خطيب. اگر زنده مانيم خطبه خواهدتان آمد و از منبر به زير شد.» (تاريخ يعقوبى، ج ٢، ص ١٤٠) ابن سعد به قسمت اخير اين فقره اشارت كرده است. (الطبقات، ج ٣، ص ٤٣) مهتر: كنايت از رسول ٦.
مثلى: مثل بودن، همانندى.
ودود: بسيار با محبت.
مولانا با توجيهى شاعرانه از رفتار عثمان عذر خواهى كرده است كه اگر در پايه دوم و سوّم مىنشستم مرا چون ابو بكر و عمر مىدانستند حالى كه از ايشان كمترم پس در جاى رسول ٦ نشستم چون كسى را به خاطر نمىرسد كه من همتاى رسولم.
|
هيبتى بنشسته بد بر خاص و عام |
پر شده نور خدا آن صحن و بام |
|
|
هر كه بينا ناظر نورش بدى |
كور ز آن خورشيد هم گرم آمدى |
|
|
پس ز گرمى فهم كردى چشم كور |
كه بر آمد آفتابى بىفتور |
|
|
ليك اين گرمى گشايد ديده را |
تا ببيند عين هر بشنيده را |
|
|
گرميش را ضجرتى و حالتى |
ز آن تبش دل را گشادى فسحتى |
|
|
كور چون شد گرم از نور قدم |
از فرح گويد كه من بينا شدم |
|
|
سخت خوش مستى ولى اى بو الحسن |
پاره اى راه است تا بينا شدن |
|
|
اين نصيب كور باشد ز آفتاب |
صد چنين و اللَّه اعلم بالصّواب |
|
|
و آن كه او آن نور را بينا بود |
شرح او كى كار بو سينا بود |
|
|
ور شود صد تو كه باشد اين زبان |
كه بجنباند به كف پرده عيان |
|
|
واى بر وى گر بسايد پرده را |
تيغ اللّهى كند دستش جدا |
|
|
دست چه بود خود سرش را بر كند |
آن سرى كز جهل سرها مىكند |
|
ب ٥٠٨- ٤٩٧ هر كه بينا ...: آنان كه دلى روشن تر داشتند حقيقت كار او را در مىيافتند. (مضمون اين بيت و بيت بعد، توصيفى شاعرانه است و خلاف حقيقت تاريخى.)