شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٧٣ - قصه فرزندان عزير
وهم: در توضيح آن گفتهاند درك كننده معنىهاى جزئى است و آن در حيوان و انسان مشترك است. وهم در ادراك به خطا مىرود، ليكن عقل حقيقت را در مىيابد و بدين رو مولانا دريافت وهم را مژده و دريافت عقل را نقد گرفته است.
محجوب: پوشيده.
فقد: نبودن.
محجوب فقد: كنايت از آن چه به حس نمىتوان ديد اما عقل آن را در مىيابد.
در دم نقد مست بودن: غرق در مشاهدت بودن و به چيزى ديگر نپرداختن. (عاشق حق چون به معشوق مىنگرد به كفر و ايمان توجه ندارد.)
|
كفر و ايمان نيست آن جايى كه اوست |
ز آن كه او مغز است و اين دو رنگ و پوست |
|
٣٣٠٨/ ٢[١] دربانِ او: اشارت است به عاشق.
باز گشتن: كنايت از تغيير حالت دادن، وهم را رها كردن و به حقيقت رو آوردن. و مىتوان باز گشتن را به معنى رايجِ آن گرفت. (اين سخن را بگذار و بدان چه مىگفتى باز گرد.) گرد از بحر بر آوردن: اشارت است به داستان خشك شدن نيل براى گذشتن موسى (ع) و سبطيان. (بيان حقيقت را حالتى بايد اين مختصر براى عوام گفته شد نوبتى ديگر بيا كه آن حالت دست داده باشد، آن گاه حقيقت را چنان كه هست خواهم گفت.) زرّ عقل: اضافه تشبيهى.
ريزه بودن زر عقل: كنايت از قوت دريافت حقيقت نداشتن. (عقل تو بدان درجت نرسيده است كه اين مهم را دريابى.) بر قراضه مُهر سكه نهادن: كنايت از تقرير معنى به عقل ناقص نتوانستن. (چنان كه زرِ خرد قابليت سكه خوردن ندارد، عقل اندك تو توان دريافت اين معنى بزرگ را ندارد.) طِمّ و رِمّ: مثل است: «جَاءَ فلانٌ بَالطِّمِّ وَ الرِّم: مال بسيار آورد.»
[١] -تذكر دكتر واعظ.